پرواز اندیشه:

من فقط برای سایه خودم می نویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده ،

خودم را باید به او معرفی کنم.                                              صادق هدایت


پیشنهاد رهایی:

کتاب شعر، ما نباید بمیریم  رویاها بی مادر می شوند-سید علی صالحی-زمستان ۸۹


سلام .

حال همه ی ما خوب است .

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .

با این همه...عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان!

دو بغض نشسته در صدا، یک کلام خفته در سینه و مشتی واژه های مانده در جنین ،

سهم من از این روزگار شد ...

قلم به راه افتاد در مسیری از سودای رهایی به روی خطوطی عاشقانه تا بنگارد

هر چه را در نگاه به توشه یافته بود .

آن گاه که نه باد ،نه باران، نه عشق و نه آتش معنای درون را در واکاوی رنگارنگ

تقدیر نیافتند، تنها دل به وصال قلم و کاغذ،تجسم حقیقتی شاعرانه بود .

نوشتم، بیا باور کنیم وزیدن پرنده را روی بام دلدادگی یا سرور شبانه ماه را در

قله آزادی، تا اگر فردا در فاصله درنگی بهارین،حوصله ات قد کشید نیاز را نقاشی

کنی به مرز چهار دیواری سقفی که رو به آسمان پرستش است .

گفتم که نشانی نده پرواز رسیدن به کدام سو چشمک می زند. دیگر وقت سوالات

مساله ساز نیست،باید از بازی نیلبک زنی کودکانه سخن گوییم .

آی خوشبختی گلگون،این زمستان نیز رفیق برف و باران نبود و باز باید پناه برد

به خاطره های مانده از سالهای پروانگی که صدای نازنین فرهاد شعله ای

دل انگیزانه می آفرید،

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ...

با اینا زمستونو سر می کنم،با اینا خستگی مو در می کنم ...

یا شاید با اینا عشقمو پرپر می کنم...

می گویند پیش از آن که عمر شب به پایان رسد،به فکر ارث فردایش هستند!

دیگر از تلاقی نگاه ها به دایره وجود تنها سایه ای باقی است .

تلاطم رسیدن، هوای رهایی و خیالی بی روزن، ره آورد این چند روزه سفر بود .

طنین انداز دلهره می شود این روزهای ممتد و بی منطق، وقتی که آدمی برای

شاعرانگی، جام واژه می نوشد .

چشمانم را که می گشایم، حدیث برف می آید و دلهره مردمان سرزمینی که

هر روز قدشان از زور زندگی،کوتاه تر می گردد و آن گاه در می یابی اثری را

که با شکوه پنداشته ای، به قول موتسارت، فقر را کم دارد.

نور می ایستد،سکوت خیمه می سازد و من فقط می توانم آهی زنده سازم.

 تنها  عبارات می توانند مونس دلتنگی زمانه ای چنین باشند .

باز هم نوشتن،باز هم سرودن و باز هم ساختن واژه هایی متفاوت به جنس

الماس برای مرهم نهادن به دل خسته از زخم روزگار .

دیگر ناقوس رهایی به صدا در آمده است . حال زمان آن است که به اندازه نفسی

هم که شده نفسی تازه یابم . پس بگذار آخرین نقطه ام را هم به یادگار باقی گذارم،

چرا که می دانم در عمق رسیدن هر نقطه نیز فردایی است .

می توانی واژه هایم را در باغچه ی نگاهت بکاری تا هر روز از تبلور دوستی،ترانه ات

شود . اگر هم گذرت به حوالی این خط رسید، تنها سلامی و درودی ما را بس .

دلیل رفتن را هم بگذار به حساب روزگار فسونگری که نمی گذارد وعده ای به

تحقق رسد و چنان در سرابش شناوری که وقتی برای قلمزنی در این عرصه

نمی یابی .قرار دل بر آن داشتم که این آخرین دیدار،بی نظرگاه یاران به سرانجام

رسد،چرا که خداحافظی همیشه با دلتنگی عجین است،اما باز می گذارم این بار

نیز چرخ رهایی به همان عرف همیشگی به حرکت در آید، به پاس نرمش نهفته

در دیدگاه دوستانی که عطر لطافت تقدیرشان در این مدت ز بزرگواری نگاهشان

بود تا ستاره بودن نویسنده ای همچو من ...

حال در عمق ضمیر نهفته در دستان نگارینم، اندوخته ای است ز این تجربه در فضایی

 مجازی که آدمیان بی هیچ واسطه پشت پرده ای از دیدارهای ظاهری، گفتنی هاشان

را  با هم دوره می سازند،دل می سپارند به پیچش کلمات و گوش می نهند به انعکاس

 آن نزد بی نقابان به دور از رنگینه های به چهره خفته .

خط رهایی در همین مدت اندک سعی نمود نگاهی دگرگونه به این فضا بخشد،

عباراتی بی تکرار و متفاوت از خود تولید نماید،قلمش را به شکل دیگری از نگارش

بتراشد تا به اصالت انسانیت به ثبت رسد نه اینکه به نرخ روز صفحه پر نماید و از 

همه بیشتر هر چه می نگارد، ابتدا به ایمان کلامش دست یابد .

مهم نیست که فرصت دیدار طولی نیافت،آنچه قیمتی است عمق عباراتی خواهد بود 

که اگر رخصتی باشد،خواهد ماند و ماندگار می گردد .

به هر روی،زندگی باز به روال گذشته امتداد می یابد . باز هم به انتظار معجزه ای از بام

هستی خواهم نشست تا شامگاهی شاید ماه معصوم را به دستان بی پناهی بخشد .

علامت های همیشگی زیستن باز هم به سراغم می آیند . پرسه زدن در خیابان انقلاب

 در پی یافتن کتابی همراه در مسیر تنهایی، حافظ و مولانا را به دعوت دل کشانیدن و

 باز هم عطر سهراب با طعم صدای احمدرضا احمدی و ...

آری،در هنگامه ای که وهم بارش رگبار، گلوی خنیاگر را به دعوت می گیرد،همانا سکوت

آبستن فریاد خواهد بود اگر با اندیشه همنشین باشد .

همراهی با تصاویر،چند برگ کاغذ کاهی و صدای ساز بی نوایی،توشه ای است در

تاریکخانه روزگاری که نمی توان به زبان پروانگی،کلام جاری ساخت .

اگر اضطراب جهان از جوهره بی شمار اشیاء سر رفته است، چه تکلمی به پرسش

رویا ز عشق! بگذار خوش باشم از کشف ترانه بر روح افسانه ی خیال که هویدا

می سازد عطش نشسته در پای مرگ را .

اتفاق همین امروز است، وقتی بوسه از بوی گل کنده شود و نام کلمه ی مقدس عشق

از ذهن تاریخ فراموش گردد . اما باز دل می سپارم به باوری که می گوید واژه ها هر چند

به دشواری نزد عاشقان خواهند ماند و اگر خاطره، خاطره باشد هیچ وقت رنگ نیستی

نمی یابد، پس هنوز این خط باقی است و هوایی است به مشام خسته دلان مانده در

قفس که هوای پرواز در سرشان بی تابی می کند .

موضوع پنهان مانده ای نیست،تنها می ماند بدهی به عزیزانی که قرار بر پرداخت

جانانه ای برایشان بود و حال تنها نامی از  گرانقدری که در ابتدای نگارش، معروف ترین

سروده اش نقش بست . سید علی صالحی، شاعری به گمنامی دیار خونگرم جنوب که

مردانگی اش در این روزگار غنیمتی است ناشناس و باز به رسم چند شماره ی گذشته

این بار نوشته ام با افتخار تقدیم چشمانش باد ...

کلمات،عریان و بی ریا در میان تب و تاب دلشورگی به جا  ماند و از ماده ی فکر به جان

 صفحه نشست و من حیران از دیدارهایی که هر یک موسم بهانه ای شدند برای بذر

آشنایی در ایستگاه هایی از خط رهایی و درود بر همه یارانی که از اولین رهایی تا

یازدهمین قراری چنین عاشقانه، همراه این مسیر بودند،حتی هم آنان که طاقت شان

در همهمه ی خطوط به سر رسید و پیاده شدند .

حال اگر دماسنج زمان به درستی نمایش دهد، دل تب بی قراری دارد .

همانا از دهلیز رویا به سمت نور حرکت کنیم، پایی به پرواز رهایی نمانده است . در این

پیمایش دچار نگاهی می گردیم که شاعر بدان می گوید عاشق .

آری عزیز، حالا زمان آن رسیده که  کلک خیال در حوالی پرسه ای از جنون و وصال، 

آخرین تصنیف را  جاری سازد .

این بار آرشه قلبم،طنین پرنیانه ای است از دل آسایی تنبور دلدادگی،

 به راستی دیباچه تقدیر را چه شاید که دیگر قفس را به نفس کشاند .

پس بارانی ساز بر این خشکیده تن تا برای مژه زدن دلیل یابد و برای راه رفتن بهانه .

بدرود نمی فرستم که هنوز عطر سلام،آسمان سای است .

خدا را چه دیدی، شاید در حوالی روزگاری نه چندان دور و در فضایی دیگر، این نام

باز هم در برابر چشمانت درخشیدن گرفت ...

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه .

از نو برایت می نویسم

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن !

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:40 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

 

پرواز اندیشه:

زندگی بدون موسیقی،اشتباهی بیش نیست .                  فردریش نیچه


پیشنهاد رهایی:

آلبوم های موسیقی،ساغر-مسخ- گذار در نوا- ۲۴ کاپریچوی گویا از لیلی افشار


گام مینور:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موسیقی،هنر بیان عواطف و احساسات است،بوسیله آلاتی که سبب ساز انبساط  و

البته انقلاب روح آدمی می گردد،اگر با تفکری جانانه از سازنده ای روحانی همراه باشد.

ارسطوی بزرگ،موسیقی را از شعب علم ریاضی می دانست،همچنین ابوعلی سینای

ایرانی نیز در کتاب شفا،چه نکته ها که بدان آویخت .

البته موسیقی امروزی به مانند سایر هنرها،عجین یافته با صنعتی است که گهگاهی

پای هنر را می لنگاند .

این نوشته بی اراده قبلی،بداهه نوازی ساز قلم است در صحنه ی دیدگان یاران 

و جهت معرفی هنرمندی پر آوازه در عالم هنر و البته ناشناس در موسیقی بی رنگ

داخلی. لیلی افشار،موزیسینی خوشنام که اجراهایی متعدد در سطح جهان دارد.

پس بدان جهت می نگارم که از این هنرمند مجهول که اعتبار هنری و در واقع از

 بزرگترین شخصیت های ایرانی مقیم در خارج از کشور است،تابلویی برای شناسایی

به قاب گیرم و البته به این بهانه با چرخ دنده ی واژگان،نشانه ای از اصالت موسیقی

ارائه نمایم .

در همین مقدمه به کراهت اشاره ای می سازم به بی فطرتانی که زیبایی هنر را با پلیدی

روحشان رنجور ساختند . این نکوهش نه به واسطه ی نشان بی نشان چهره ای ماندگار

است به مطربی که هر هفته آلبومی را بساط ویترین ها می سازد،بلکه عقیده ای است

از حضور تصنعی افرادی که سالها بی ریشه در خاک هنر قد علم نموده و حتی آن هنگام

هم که به نام پروردگار صدا می سازند،در عمق آن می توان رنگی از لعاب یافت .

 به همین کوتاهی بسنده می سازم و در پرده ای روشن،سازی به آرامی می نهم نه از

بابت واهمه ای ز بیان،بلکه به اعتبار تقدس قلم و تبری از به کارگیری لغاتی بی ادبانه

نزد مخاطب.

اما بدین پایه لازم می دارم جهت ارج گذاری از موسیقی اصیل ایرانی هم که شده،

یادی نمایم از مردی که نه پس از مدتها در آنسوی مرزها با قبای سیاست،خطابه ی

تعریف می جوید و نه این سوی خط با خوش خدمتی، یک شبه نام ماندگاری می یابد .

پس این بار نوشته ام را تقدیم می دارم به شوالیه ی موسیقی ایران زمین،شهرام ناظری .


گام ماژور:

                                 قلبی در جان ساز می تپد

نگاهش هم رنگ سیم های گیتار از عشق می لرزد ولی دستش استوار بر ساز روزگار

می رقصد . لیلی افشار،متولد سال ۱۳۳۸ شمسی،پس از اتمام دوره تحصیل هنرستان

موسیقی در تهران،برای ادامه تحصیل به امریکا می رود تا با گذر از سختی های بسیار

از کنسرواتوآر موسیقی بولتون،لیسانس و از کنسرواتوآر موسیقی نیو انگلند فوق لیسانس

موسیقی گرفته و نزد اساتیدی بزرگ به دلداده اش نزدیک تر گردد،تا سرانجام به عنوان

اولین زن در دنیای موسیقی،دکترای گیتار را از دانشگاه ایالت فلوریدا دریافت نماید .

لیلی از ده سالگی،نوازندگی را در خانواده ای آغاز نمود که الهه موسیقی یعنی کلاسیک 

بر صفحات گرامافون می رقصید،آنجا که صبح هایش را با صدای ویوالدی از خواب بر

می خاست تا قلبش برای یادگیری چنین موسیقی جاودانه ای به طپش در آید .

لیلی افشار تا بدانجا رفت که جزو ۱۲ نوازنده بین المللی باشد که برای نواختن و فراگیری

نزد آندرس،خداوندگار گیتار در آید . او که دارای مقالات متعددی در نشریات معتبر و به

زبانهایی متفاوت می باشد و از جشنواره های شناخته شده،جوایزی ارزنده را دریافت

نموده است،در سال ۱۹۸۹ درجه پروفسوری را از دانشگاه ممفیس در ایالت تنسی

بدست آورد تا استاد برجسته این دانشگاه در بیست سال اخیر و حال رئیس گروه گیتار

آن باشد .

لیلی افشار در اجراهایی تک نفره و در نمایشی خیره کننده با صدایی به چوبه ی گیتار

بداهه نوازی در سبک امریکای لاتین را  زنده می سازد و چنان سازش را در آغوش

می یابد که گویی جفت نداشته اش را به دل می گیرد .

او به موقع در قطعه تنفس می آفریند و تکنیک و سرعت انگشتانش فوق العاده است

و البته با تفکری که می داند چگونه از سیم های خفته در گیتار،پرنده ای به آسمان نگاه

روانه سازد تا با نغمه های حضور در رکن سلول های بشری روان گردد،همچون جاری

آب بر چهره ی گلبرگ.

لیلی افشار جنان به مانند عشقی مادرانه از سازش

لالایی می سازد که  بر این دلسپاری،غبطه را تنها

پیش روی می یابی .

او که از سال ۲۰۰۱ و پس از سالها دوری از وطن

معمولا سالی یک بار،چند روزی را با حضور و برگزاری

کنسرت و البته آموزش،میهمان ساز نوازان عاشق

ایرانی است،این بار روز جمعه ۶ آذرماه ۱۳۸۹ در فرهنگ 

سرای نیاوران،کنسرت رسیتال گیتار کلاسیک را با آثاری از موسیقیدانان برجسته ی

امریکای لاتین همچون لارو،کاریو و بوستا ماتته،همچنین قطعه ای تلفیقی از موسیقی

شرق و غرب به آهنگ سازی کارلو دمنیکنی ایتالیایی و نیز جهت همدلی با موسیقی

ردیفی ایران،اثری ارجمند به نام قطعه کرد در آواز بیات کرد و با همراهی گیتار به همراه

دارد که ساخته ی رضا والی است،همان کاری را که قبلا در آهنگ گذار با اضافه کردن

ربع پرده هایی به دسته گیتار به انجام رسانیده بود .لیلی افشار کنسرتی پژوهشی نیز

در تاریخ ۱۱ آذرماه در کنسرواتوآر تهران برگزار می کند.در سمیناری که از تاثیر گذاری

تفکر در اجرا و ارائه ی ایده های جدید در نواختن گیتار صحبت می شود .

تعقل و شناخت موسیقی،گمشده ای است نزد ایرانیان که موجبات زایش عرضه و تقاضا

در تولیدات نازل موسیقی می گردد و البته گوش سپاری به این نوع از اداهای بی مغز،

دل را از شنیدن اصوات ماندگار موسیقی کلاسیک دور خواهد ساخت.آنجا که رهایافتگی

است از سویت های یوهان سباستین باخ تا سمفونی های محشر گوستاو مالر .

اگر چه در نزد برخی مصرف گرایان،موسیقی اشتیاقی مانده در لحظه ها است،اما به

واقع هنر توشه ای است هر چند خوش دلانه از ترسیم واژه ها و علائمی از پرستش

بر چرخه گیتی که خاستگاه موسیقی نیز از درون کلیساها و در دل شورشهای نفس

هستی یافته است،تا آن هنگام که مارتین لوتر،مجموعه ای از سروده هایی مذهبی 

ساخت که از دل توده های مردمی جان یافته بود. پس والایی موسیقی فراتر از انتظار

انسان در بندی است که دچار در سنگلاخ فراخنای زندگی است .

و اگر کیمیای هنر به دست گوهرمندی اکسیر یابد،تجسمی به آمال خفته ی انسان در

برهوت صدا و دلسپاری خواهد بود .

پس برای دریافت صحیح موسیقی می بایست به شناختی از زیبایی آفرینش دست یافت.

شکل خاصی از لذت که در پی کشف پیوند مشترکی است میان عواطف و قلبهای آدمیان

تا به اندازه بند انگشتی هم که شده انسان شویم در پهنای زندگی .

آنجا که موسیقی بهانه ای ز این پندار می گردد در اندیشه ی حافظ :

رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند               که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

موسیقی،رزم جان می طلبد و تمنای دل می سازد تا از خلوص ساز راهی به نهان یابی .

هنرمندی لیلی افشار با ادبیات نیز بیگانه نیست و  در مستر کلاسهایش به هنرجویان

پیشنهاد می نماید که شعر بگویند تا ذهنشان آماده ی پرواز با ساز گردد .

بانو افشار به نرمی بر سیم های سازش نوازش می سازد.

گیتاری که ابتدا ربک نام داشت و در حمله مورها به اسپانیا آورده شد .سالها تکامل این

ساز از سیم ها و بر شهرها گذشت و به دست هنرمندانی صیقل گرفت که مهم ترین

آن در شهر عاشقانه ی بارسلون بود. همان جا که فرناندو سور، صدها قطعه برای این ساز

ساخت و نواخت تا بتهوون گیتار شود .

و حال دختر بچه ی عاشق،صاحب چنان جایگاهی در عالم موسیقی است که قیمتی

 لایق برخاستن برترین واژه های تحسین و نمودار سازی زیباترین تصنیف است.

روزنامه واشنگتن پست،لیلی را فوق العاده معصوم،بی عیب و نقص و قابل توجه معرفی

می نماید .

به راستی که افشار و گیتارش روحی واحد می یابند در همراهی عاشقانه ها و در

 سفرهایی که به شهرهای مختلف دنیا دست در دست هم خواهند داشت .

او حتی چنان عاشق موسیقی است که با  این اعتبار نیز دریچه ی تمرین و یادگیری

را باز می سازد،آن جا که می خواهد از ساز سرزمین مادری اش،سه تار، جهت همراهی

 با گیتار در نزد استاد موسیقی ایرانی،حسین علیزاده بیاموزد و البته در آثارش نیز حالا

نشانه هایی از این تلفیق را می توان یافت .

آوای موسیقی،همنشین تنهایی آدمی است. آن سان که صداها به نوازش در می آیند در

دایره ای بسته از کلنجارهای زندگی تا بتوان با لرزش دل، گوش را به آغوش کشانید .

وقتی که شکسپیر می نویسد :

آنگاه درونم،همچون چکاوک به هنگام تیغ برداشتن خورشید جهان تاب از اعماق خاک تیره

بر دروازه ی بهشت می ایستد و آواز سر می دهد .

اصوات به هم پیوسته در رقاص خانه ی عمر،محراب آرامش را به روح خسته ی آدمی

می کشاند تا بازگشت آفرینش را بیابد در خنکای طبیعت و نوای ساز،مجرایی می گردد

برای رساندن پیام آزادی به روان پرنده ی مانده در قفس .

و موسیقی لیلی افشار همچون خلسه ای منجر به رویا می گردد،در پرده هایی که

فواصل عشق را همسوی دل می سازند .

+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 12:58 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

   

پرواز اندیشه:

سینما حقیقت است،بیست و چهار بار در ثانیه .                   ژان لوک گدار


پیشنهاد رهایی:

فیلم راننده تاکسی-محصول۱۹۷۶ امریکا-برنده ی جایزه کن-اثری از مارتین اسکورسیزی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


*سیناپس:

سینما،دلسپاری به لحظه هایی است که آرزویش را در عالم واقع داریم و حال که

شوکران عشق از دیار روزگار پر کشیده است،تنها می توان با جادوی زیبای فیلم

به زندگی نگریست .

اگر شوق نوشتن در این فضای مجازی،باز پرواز گیرد از دنیای هنرمندانه ی سینما

به تفصیل سخن خواهم راند تا تفسیر صحیح آن در دیدگاه دوستان،تنها به عبارات

کلیشه ای خوب،بد،زشت منتهی نگردد و از زیر و بم تکنیک و معنای زیستن سر برآورد.

همچنین به ارزش والای سینما اشاره نموده که فارغ از آنی است که بر پرده سینمای

داخلی می نشیند و یا در بساط دستفروشانه ی هالیوودی یافت می گردد .

بی شک مارتین اسکورسیزی از معروفترین و بزرگترین فیلمسازان تاریخ سینماست

و بهانه نوشتن از او،سالروز تولدش می باشد و البته با نگاهی خاص به مهمترین 

ساخته اش،راننده تاکسی.

 خط رهایی در ادامه به سبک نگاه فیلمسازانی می پردازد که در دنیای رنگارنگ رسانه ای

به دلایلی کمتر معروفیت یافته اند و صد البته در ایران نیز حتی در میان فیلمبازان حرفه ای

شناخته شده نیستند .

این قلم تاسف از آن دارد که جولانگاهی جهت نقد و نگارش برای سینمای کشور عزیزش

فراهم نیست،چرا که در دکانی که مظهرش مبتذلی به نام اخراجی ها باشد،همان بهتر

که دیدگانی گشایش نیابد. بر همین منوال این نوشته تقدیم می گردد به فیلمهای

خاطره سازی که همچون سالواتوره در سینما پارادیزو،بهترین لحظاتم را در خلوت سینما

فراهم ساختند. هامون از مهرجویی،ناخدا خورشید از تقوایی،باشو غریبه کوچک از بیضایی

آژانس شیشه ای از حاتمی کیا،زیر نور ماه از میر کریمی و البته شبهای روشن از موتمن .

*سیناپس،خلاصه ای از فیلمنامه است که در برگیرنده ی کلیت داستان و رویدادهای فیلم می باشد و

کاربردش در این نوشته،تنها استعاره ای بازیگوشانه است.


                                     پیرمرد نیویورکی

"آره پسر،برو بیرون و همه شان را بکش." تراویس بیکل،قهرمان سابق جنگ ویتنام

حالا در روزگار نو رسیده،گذرش به مرز جنون رسیده است .

غریبه ای در شهری رنگارنگ از همه تباهی ها و رهسپار با تابوتی به جنس آهنین در

عصر بردگی.درواقع تاکسی استعاره ای است بر تنهایی راننده در انزوایی ناخواسته.

او بازتاب دور افتادگی اش را در خلوت آینه می جوید،آن گاه که در بی همکلامی

کلام تصویرش را نجوا می سازد .

تراویس در پرسه گی های شبانه،عقیم ماندگی اش را در ارتباط با جامعه ی بی هنجار

در می یابد تا تنها راه عبور را در فریاد گلوله بجوید .

تصویر شکسته او در کنار باجه تلفن و هنگام شنیدن جوابی منفی از معشوقه اش

با حرکت آرام دوربین به سمت راست هدایت می شود،بر یک نمای دور و انگاره ای سوی هیچ.

شاید دلسپاری و دوری از بتسی هم تنها بازی شیطنت آمیزی باشد از او با دلهای پوسیده!

پرتره ای از زندگی تراویس بیکل در چند روز خیابان گردی اش،نشانی از نوعی آنارشیسم

جامعه ستیزی است که غریبانه در شهر فساد،سودای انقلابی گری آنهم به یگانگی در

سر می پروراند در محدوده ی خیابان چهل و دوم میدان تایمز،جایی که شقیقه اش

آماجگاه جهنم را سوز می سازد .

شاید به نوعی الهام از رمان تهوع ژان پل سارتر معنایی فلسفی به لایه های درونی فیلم

بخشد. در نگاه راننده ای که دیگر خود را وجدان جامعه می پندارد و بر اسلحه اش کارکردی

دیگر قایل است.او یک تنه می خواهد همانند باران نشسته بر دامان شیشه ی ماشین،خون

مانده از فساد را بشوید با تاکسی اسکورسیزی و رانندگی دنیرو ...

در بسیاری از فیلمهای مارتین اسکورسیزی،رد پایی از شهر آرزوهایش،نیویورک روان است

اگر چه می توان در هر کجای این دنیای پر شرارت،لوکیشن تباهی را یافت .

سفر اسکورسیزی به درون شخصیت

 انسانها با حرکات حساب شده دوربین،

 میزانسن های بسیار دقیق و دکوپاژ و

 ترکیب بندی یگانه ای توام است،همراه

با فضاسازی منحصر به فرد و البته در این

فیلم همراه با موسیقی جاودانه ای از

 برنارد هرمن که خود نیز پس از آن به جاودانگی عمر پیوست در عیدی کریسمس.

مثلث درخشان اسکورسیزی فیلمساز،پل شریدر فیلمنامه نویس و رابرت دنبروی بازیگر

اثری ماندگار در تاریخ سینما را رقم زد .

راننده تاکسی،تصویر سرکشی انسانی تنیده در انجمادی بی روح است که با گلوله

حفاظی می سازد بر رخنه ی تبهکارانه اجتماع.

اسکورسیزی بی پرده پای در رئالیسم شهری می نهد به همراهی چشمان دوربینی که

 قادر است پلیدی گناهان را از چهره عابران بخواند.فیلم های اسکورسیزی اگر هم

در ظاهر رنگی مافیایی به چهره  بگیرند،اما در واقع اثری کاملا رستگارانه به دنبال دارند.

این مفهوم ماورایی را می توان در نهاد مارتین فیلمساز جست که در انزوای کودکی به دلیل

بیماری آسم،تنها خلوتش را در کلیسا پر می نمود و به این دلبستگی در صدد بود که کشیش

گردد،اما عشق عمیق به سینما او را به وادی دانشکده فیلمسازی نیویورک کشانید.

ساختن فیلمهایی کوتاه و سرانجام اولین فیلم بلند و قابل تحسین"چه کسی دارد در می زند"

(در نسخه جدید با نام من او را صدا می زنم) به آرامی نام کارگردان را آوازه ساخت.

اسکورسیزی اگر چه گونه های دیگری از موزیکال گرفته تا وحشت را کلید زد،اما گویی

بهترینها را می توان در همان فضای راز آلود و واماندگی قهرمانانش جست .

شاید تغییر در دیدگاه و ظاهر دنیای جدید باشد که حالا دی کاپریو جای دنیروی قهرمان

در تصویر اسکورسیزی می نشیند و تا حدی غریبه از زخم های به جامانده از دلواپسی

است در دار و دسته نیویورکی .

درس های زندگی از سه گانه داستان های نیویورکی،حماسه گانگستری رفقای خوب

و پا گرفتن نفس های دالایی لاما در فیلم کاندون و دیگر ساخته های اسکورسیزی،

همگی از زاویه دوربین رستگاری درخشش می یابند مثل همراهی با دانته در کمدی الهی.

تلاش در گذر از دوزخ و راهیابی به بهشت،حتی به قیمت فرسودگی جان،آن جا که

جیک لاموتا در گاو خشمگین،چنان صورتش را در برابر پنجه های حریف می نهد تا 

خونین شده به آرامش رسد حتی به طور موقت .

در خصوص شخصیت و فیلم های مرد چپ گرای نیویورکی و یکی از پسران بد سینمای

دهه ۷۰ می توان بسیار قلم نواخت در صحنه ی نگارش،آنهم در سالروز ۶۹ سالگی اش 

-۱۷ نوامبر ۲۰۱۰-مردی که سرانجام اسکار را هم شرمنده خود ساخت .

سالن کداک تیه تر در سال ۲۰۰۷ با همراهی بزرگان نئو نوآر،فورد کاپولا،جرج لوکاس و

 استیون اسپیلبرگ گوی بهترین کارگردانی را به اسکورسیزی سازنده ی مردگان می سپارد.

دیگر تراویس خود را راهبر جامعه می یابد،حتی برای آیریس،کودکی در لجن زار فساد

(با بازی جودی فاستر ۱۲ساله) او در سکانس پایانی فیلم باز هم در تسلسل زمان،

 بازگشتی مجدد می یابد با همان تاکسی و در همان خیابان .

آیا دیگر تراویس رستگار گردیده یا که قهرمان شده و شهر در امان است؟

مسلما هنوز هم می توان ردپایی از فاحشه خانه هایی با دربانهایی متفاوت یافت.

پس همچنان می بایست منتظر تصاویر استاد نشست.

پیرمرد همچنان فیلم خواهد ساخت،چرا که تصورش این است که روزی در کنار دوربین

به مرگ سلام دهد.

مآخرین اثر اسکورسیزی،مستندی است به نام"نامه ای به الیا" که چندی پیش در جشنواره ی

مستند سینما حقیقت ارایه گردید .

ساین مطلب جهت نمایش در صفحه ی آکادمی هنر نگاشته شد و سپس جهت استفاده ی طیف دیگری

از مخاطبان در وبلاگ صاحب قلم منعکس گردید. امید که هرگونه برداشت با اجازه و نام نویسنده باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 23:42 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

 

پرواز اندیشه:

درد من تنهایی نیست،بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت،

بی لیاقتی را صبر و با تبسمی بر لب،این حماقت را حکمت خداوند

می نامند .                                                           گاندی


پیشنهاد رهایی:

مهرنامه-شماره ششم از مجله ی علوم انسانی


منتشره به تاریخ ۶خردادماه ۱۳۸۵و

    باروری بخش خصوصی،ضامن ارتقای ملی

     

به مرور زمان که باور مشارکت،رنگ عینیت به خود یافت،دستانی از پشت میدان

تلاش رخ نمایی کرد تا پاشنه ی حرکت به سمت توسعه،مستحکم گردد.

اگر در گذشته تنها حضور دولت برای پیشبرد امور کفایت می نمود،دیگر گذرگاه

عبور از تفکر سنتی به دنیای مدرن تکنولوژی،جوابگوی این یکسونگری نشده

و خواهان شراکت و همیاری بخش غیر دولتی بود .

اصولا در جهانی که دیدگاهها به سمت جامعه ای مدنی نشانه رفته و روح

دموکراسی حاکم است،تک بعدی بودن و دوری گزیدن از تعامل با بخشهای

مرتبط،امری منسوخ شده می باشد .

پس به منظور پیمودن مسیر صعود از نقطه صفر،تمامی مولفه های لازم برای

حضور و همفکری صاحبان نوگرا ایجاد گردید تا انگاره پیشرفت،مبدل به ماده ای

زنده شود و دریچه های انتظار از فراسوی موفقیت،تابناک گردد .

تغییر ماهیت در دیدگاه صاحبان حاکمیت،حصارهای تابعیت را شکافت و شوق

تحرکی همگانی به سوی رفاهی گسترده را فراهم نمود .

بدعت خجسته مسئولیت پذیری مردم برای رشد در کیفیت زندگی،باعث ارتقای

زندگی در کشورهای پیشرفته گردید تا محیط حرفه ها،جولانگاه نمو و باروری

 اندیشه هایی گردد که با مدیریتی خلاق و نوگرا،پای در عرصه ی کارآفرینی نهاده

 و سرمایه های مولد خود را در مناطق مختلف زیست تزریق نمایند.

طراحی مبتکران در کنار کاغذهای رنگین تاجران در عرصه های گسترده اجرایی

داخل گردید و چنان رخنه نمود که حتی کارزار سیاست هم مبدل به عرصه

یکه تازی دلالان قدرتمند مالی شود و ثروتمندان بی شماری به واسطه

تاثیرگذاری در شرایط زمانی خود،نامشان به تاریخ بپیوندد .

وجود نقش آفرینان غیر دولتی که به دور از سیطره دولت در انحای مختلف چرخهای

اقتصادی را به حرکت درآوردند،اکسیر تکثر گرایی را به مشام رساند و چنان شد

که غولهایی در هیئت شرکت،نتیجه مقیاسی عظمت را تعیین نمایند.

فرآیند طی شده در گذرگاه تاریخ باعث گردید که برداشت های منسوخ شده حق

حاکمیت دولت به عالم فراموشی افتد .

اما در کشور گرانقدر ایران،اگر چه تا حدی دور و دیر نسبت به دیگر ممالک،بحث

و تشکیل نهادهای خصوصی رواج یافت،از سویی زمانی طولانی تر برای تفهیم

چگونگی این حضور و التزام قانونی در تثبیت آن نزد متولیان طی شد .

این پهنه سنت گرا که از گذشته،دولت را محور اساسی سرمایه گذاری و

تصمیم گیری بر می شمرد،وجود سایه هایی در قامت دیگر برایش مشکل

می نمود.بدین لحاظ جدال های گسترده ای پیش آمد و نظرهای گوناگونی

رد و بدل شد.

برخی از مراجع تصمیم گیر که حضور افراد و گروههایی غیر دولتی را خلاف

شان دولت و هم راستای تضعیف جایگاه حاکمیت می دیدند،به این نگرش

جدید خرده گرفته و برقراری آن را موجب انحطاط بدنه اصلی نظام بر شمردند.

بعضی هم که تا حدی انعطاف پذیر با مساله برخورد می نمودند،درصد هایی

را برای محدود سازی فعالیت بخش خصوصی در نظر یافته و گروهی هم البته

این حضور را تداوم گر اقتدار ملی و اعتلای رشد و توسعه یافتگی کشور قلمداد

می کردند .

به هر روی نطفه همیاری شکل گرفت،اگر چه در عنفوان پا گرفتن عاری از

مشکل و ابهام نبود.

بعد از گذران مراحل ابتدایی از ایجاد این همکاری،نگره ای مثبت در تفکر متولیان

امر پدیدار شد تا نه تنها ادامه ارتباط احساس گردد،بلکه راههایی هم برای حمایت

و پشتیبانی در نظر گرفته شود .

اکنون که با همه فراز و نشیب های ابتدایی،حداقل اهمیت وجودی سرمایه گذار

در اذهان عمومی تجلی یافته،خواسته هایی گسترده از پرسنل مسئول به انظار

متواتر می گردد.

بستر سازی زمینه های اساسی پیدایی و باروری سرمایه گذاران در جهت رسیدن به

بهینه سازی،لازمه ای حیاتی است تا با انباشت نوآوری و تولید ثروت به ارتقای ملی

دست یافته و نیز کمبودهای محسوس اشتغال زایی را به واسطه رونق بخش

خصوصی تعدیل نماییم.از طرفی توجهی وافر به دلسوزان میهن،زنجیره تولید و

تکامل را به چنان تحرکی می کشاند که دیگر در هیچ زمینه ای وابسته به حضور

بیگانه نباشیم و با دعوت از تمامی صاحب نظران و ثروت سازان این خاک،دروازه های

پیشرفت را به سوی دنیای صنعتی باز نماییم.

دست یابی به این مهم،به دور از ظواهر پسندی و سطحی نگری ایجاد می گردد

تا دیگر شاهد اضمحلال تفکرات پیشرفته به واسطه تعارض های بی ارتباط نباشیم.

چالش بحث بر انگیز در زمینه سرمایه گذاری،مشکلات عدیده ی درون سازمانی و

موانع دست و پا گیری است که فرصت سوزی رسیدن به مدارج بالای خود محوری

را به دنبال دارد .

بوروکراسی های رایج،اعمال نظرات سلیقه ای و بستن مالیات های سنگین در

بدو فعالیت،موجبات دوری سرمایه گذار مشتاق را فراهم می سازد و نیاز به

بازنگری عمیقانه دارد. نگاهی روزمره و به دور از چشم اندازی واقع بینانه،نه تنها

سیر صعودی به دشت آبادانی کشور نمی دهد،بلکه در احتساب زمان،قهقرایی

را به دنبال خواهد داشت .

برون رفت از این شرایط ناگوار،منوط به همرنگی و ارائه نظرات کارشناسانه

متولیان تصمیم گیری است تا اشتیاق سرمایه گذار در کنار عناصری بی منطق،

محصور نگردد .

همچنین دولت می تواند با درایتی مدبرانه،تسهیلات مناسب و کار آمدی را ارائه

نموده و کاهنده های تکاملی را از پیرامون تحرک سرمایه گذار خارج نماید تا با این

حمایت و پشتیبانی،بتوان ثمره ای دلنشین برای فردای کشور به دنبال داشت.

امید که با تدارک اراده ای مستحکم،مکانی مناسب برای سرمایه گذاری

کارآفرینان فراهم شده تا اکسیژن تکامل در فضای میهن عزیز استشمام گردد .     

    

            

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 22:19 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

 

پرواز اندیشه:

حقیقت بی پرستش،فلسفه و دانش است

و پرستش بی حقیقت،بت پرستی یا شهوت            استاد شریعتی


پیشنهاد رهایی:

ماهنامه ی اطلاعات حکمت و معرفت-این دفتر،علم و دین


در ادامه مقاله ی گذشته که در خصوص لازمه علم ارتباطات،بر دیده ی مخاطبان ارجمند

نشست،این بار به بالین رکن چهارم دموکراسی می رویم.

این نوشته در تاریخ ۱۱ آذر ماه ۱۳۸۵ منتشر گردید و لازم به ذکر است که  آثار پژوهشی

فوق، صرفا جهت ایجاد فضایی برای گسترش اندیشه ورزی در کشور به رشته تحریر

در می آید تا به دور از هیاهو های نابخردانه،فرهنگ تفکر و دانش قد بلند سازد.

نظرات دوستان در سایه موضوع مورد بحث می تواند در بسط فضای اندیشه که نیاز

مبرم و اساسی در ساخت هر جامعه ای است،یاری رساند .

آری هنوز هم چونان اولین دیدار،این قلم توسعه ی فرهنگی را محور اساسی در

 رفع همه ی کمبودها می انگارد و البته خسته است از این همه فریادهای

بی ریشه ز اندیشه ...


                                         تراوش اندیشه بر ذهن زمان

آن گاه که سخن را تاب گفتن نیست،قلم به یاری می شتابد تا هر آنچه را که در

لوح سینه نهفته است،بر بستر کاغذ آرام دهد .

در ابتدا نیاز به رابطه یابی از نوع نوشتار،به صور دیگر خود را نمایاند که حکاکی

بر روی تخته سنگ ها و سر در غارها،یادگارهایی از این طریق می باشد .

نگارنده در مقاله همنشینی با ارتباطات جهانی سعی نمود تصویری نزدیک از

سرگذشت دور ارتباطات را ترسیم نماید تا از آن گذر به چیستی مطبوعات پرداخته

که از قدیمی ترین و در عین حال بدیع ترین اشکال ارتباطی است و چنان اهمیتی

به خود می بیند که رکن چهارم دموکراسی را به دوش افکند .

ریشه ی مطبوعات از زمانی رستن گرفت که مکتوبه هایی به شکل دفترچه های کوچک

برای اعیادی خاص منتشر می شد که گرچه با فرم امروزین فاصله ها داشت،اما

نشان از رخدادی نو در پیرامون زندگی آدمی می داد .

در واقع اختراع دستگاه چاپ، پاسخی بود برای خواسته ی انسان اجتماع پسند تا

به نحوی ماندگارتر راه نزدیکی را بیابد.

اگر تا به دیروز تنها علائم و کلام رمز آشنایی بود، حال کاغذ پاره هایی به عطر

مرکب پاسخ دهنده این همگرایی می گردید .

مسیر تکوین مطبوعات،از اعلامیه ها به روزنامه هایی ادواری به نام گازت ها

منتهی شد.

به دتبال صنعتی شدن جهان و اعمال تغییرات بنیادین در گستره زیست،عامل تخصص

به قلمروی مطبوعه نیز سرایت نمود تا دگر از قالب دغدغه به حرفه مبدل گردد

و از حوضچه سنت به عالم دموکراتیزه گام نهد .

ثبت ترسیمی زبان گفتاری از فرایند تکنولوژی عبور کرد و این تفرج موجب پیدایش

رویه ی نوینی بر ضمیرگاه جریده شد تا در آغوش فرهنگ،شمایل صنعت به خود بگیرد

و در سایه سار ترویج اندیشه به زایش درآمد بپردازد .

در این میان حضور ادیبان فرهیخته،تحریریه را کانونی برای روشنفکری ساخت تا

نقد و نظر به عنوان آفریده ای فکری در حوزه ی تعقل جامعه سکنی گزیند. از

طرفی اصول و قواعد خاص این حرفه نیز تبیین گردید و برای رهایی نویسنده از

قید و بندهای محدودیت زا،تشکل هایی به وجود آمد.هنگامی که قانون دفاع از

آزادی بیان و عقیده سر منشاء تصیمات همگانی شد،رسالت نویسنده در قبال

گفتنی ها چنان تعهدی به خود گرفت که تفسیرش،پژواکی از جامعه باشد .

ماهیت فراگیر ارتباطات از راه دور،امکان جهانی شدن را در پروسه ای تعمیم یافته

فراهم ساخت تا نشر هویتی جدید در فرهنگ و تعاملات اجتماعی آدمیان

پدید آورد .همچنین تلاش در جهت یافتن ذائقه ی مخاطب،منجر به فکرهای بکری

شد تا بدین ترتیب صحنه رقابت در حرفه روزنامه نگاری با لحظه ها مانوس

گردیده و سبک های جدید در ترسیم نوشتار پدید آید و نیز برای زیبایی نقش قلم

آرایشی دگرگون بر رخسار مطبوعه نشیند .

اما حکایت اندیشه و نوشته در مملکت ما،شکوه ای به بلندای حیات خود دارد

و با وجود رشد روز افزون تعداد جراید در زمینه های مختلف،همچنان لجام گسیختگی

در این وادیه کرسی نشین است .

در کالبد شکافی این واماندگی،نشانه ها می توان یافت که از جمله نبود تعریفی

مشخص بر اصول و حضور فعالیت نشریه می باشد،خاصه این که پرداخت به

واژگان در تطابق با سلیقه ی افراد همسویی یافته و گاه رنگ نیستی به خود می بیند.

ماحصل نابسامانی ها و عدم تثبیت جایگاهی مناسب برای فعالیت نشریات،

موجبات واپس ماندگی مخاطب را فراهم ساخته که آمار دهشتناک تیراژ

نشانه آن است .این عدم استقبال از جهات مختلف باعث ایجاد بازده منفی

در تراز مالی موسسات نشر گردیده و مشکلات اقتصادی بی حد و حصری

را به بدنه تشکیلات اجرایی تعمیم داده است،به طوری که فکر سرمایه گذاری

و پرداخت به این حرفه در میان علاقمندان رخت بر بسته است تا تنها صداهایی

از جایکاه منابع ارتزاق گر دولتی شنیدن یابد که این جریان تک بعدی،دیالوگ

را به منولوگ مبدل کرده و در حصار دایره ای محدود،توسعه ی دیدگاه های

ذهنیتی را به خاموشی افکنده است .

به راستی که پایمردی و همراهی با تمامی محدودیتهای این حرفه، عشقی

جاودان می طلبد که شرح حال این دلدادگی وصف ناپذیر است .

مطبوعات،صیقل بخش شمیم روح و آیینه افروز جام نگاه می باشد که آذرخش

پیامش در آرشیو هستی آدمی به جا می ماند و روزنامه نگار،ترنم بخش این

سمفونی است . دیده بانی در معبر وهمناک انسان که همنشین با مینای خیال

تا بر افراشتگی سپیده است و چه افسوس که در فسیل گشتگی این جایگاه

افرادی به عاریه نام ژورنالیست به خود گرفته و تقدس و منزلت بی کران این

حرفه را دستخوش سطحی نگری می نمایند،آنان که با زردنامه های خود

به تولید مثل پوپولیسم در جامعه دامن می زنند و یا برای رسیدن به

جاه طلبی های سیاسی،رسم الخط سفارشی را مشق افکار می نمایند

که این قماش را هیچ سنخیتی با دیباچه فرهنگ نیست،چرا که روزنامه نگار

پیشاهنگ دیدگاه جامعه نسبت به تحولات بوده و نجواگر ترانه ی مردمان هم عصر

خویش است . همانا در تقاطع ادوار،زادمردانی را می توان جست که وجودشان

را در راه کشف حقیقت به گنجینه سرای جوانمردی سپرده و چه نیکو، گلواژه ی

تعهد را در آسمان صداقت به پرواز در آوردند .

امروزه در دنیا فراخ بودن اندیشه چنان است که حق دسترسی آزاد به اطلاعات

به رسمیت شناخته شده و مطبوعات به عنوان شاخه ای اصلی در نهادینه سازی

نظامی دموکراتیک به شمار می آیند .

دستیابی به محوریت میان دو طیف مردم و حکومت از قریحه مندی یک روزنامه نگار

به شمار می رود و این پل ارتباطی مستلزم وجود محیطی سیال بوده تا ناپایداری

شغلی،مسبب بروز استرس بیش از ماهیت این حرفه نگردد .چه این که مخاطره

لایه تفکیک ناپذیری از این رشته می باشد و بر اساس مطالعات سازمان بین المللی

کار،روزنامه نگاری از جمله بارزترین مشاغل طاقت فرسا قلمداد می گردد،لذا

می بایست محرک های فشارزای خارج از محدوده کاری،تعدیل شده و این شرایط

نیازمند وجود مدیریتی هدایت گر و چارچوبی شناخته شده است .

باز اندیشی در این باب،صرف تاملی گسترده می طلبد که درون مایه ای از بازسازی

و ترویج نگاهی مناسب به پیکره ی فرهنگی کشور است تا در نهایت منجر به این

گردد که مخاطب ایرانی،رژیم خود نسبت به تغذیه فرهنگی را کنار نهاده و به

دیدگاهی کلان نسبت به مقوله ی ارتباطی دست یابد .

برای ایجاد رنسانس در روزگار مطبوعات کشور،می بایست به گونه شناسی

عمیقی از حیات این حرفه پرداخت و با تدوین قانونی جامع و اصولی و پرهیز

از رویکردی سلیقه ای،بستر ساز حضور سرمایه گذاران مشتاق گردید و با

دور شدن از تابوی مطبوعات،بافت جدیدی بر صفحات فرهنگ منقوش نمود .

برای وقوع عدالت فرهنگی،لازم است که از تمامی ظرفیت های فکری به

نحوی معقول استفاده نمود تا با همه جانبه گرایی در اندیشه،صفت کارآمدی

از قوه به فعل در آید که مطبوعات فرصتی است برای ابراز وجود تفکرات

پراکنده ای  که طرح آنها می تواند شکاف های ناشی از مهجوریت را بازسازی

نماید. تهویه ی دریچه انتقادپذیری و گسترش فضای دیالکتیکی،لازمه ی تکامل و

گسترش مشروعیت مدنی است. وانگهی پیمودن این مسیر،بدون داشتن تحفه ی

آزادی میسر نیست. آزادی واژه ها،معنای  عقیده را می شکافد و مادامی که

سایه ی محدودیت بر بالین تفکر باشد،حقیقت رخ نمی نماید .

جدا از این موارد،از اساسی ترین گزاره هایی که در پیشبرد روزنامه نگاری در

کشور می توان بدان اهتمام ورزید،ایجاد نظامی آموزش مند می باشد تا همگام

با ساخت نحله های فکری،به پویا مندی در ابزار ارتباطی نیز دست یابیم .

تعلیم و باروری نسل جدیدی از شیفتگان، پایه های متزلزل این دانش را مستحکم

می نماید. از سویی نمی توان نسبت به فناوری جدید در دنیای دیجیتالی چشم

پوشید،از این رو که عرصه اطلاع رسانی چنان تندبادی گرفته که لحظه ای درنگ

در آن به مثابه واگرایی است .

در جهان نوین، اینترنت برای روزنامه نگاران آنلاین موقعیتی ساخته که اخبار را

به محض دریافت،پخش نمایند. در این هنگامه وجود انواع تجهیزات پیشرفته

در انعکاس رویداد چنان مستولی یافته که آینده قلم و کاغذ را هم به چالش

افکنده است.رشد انواع صفحات الکترونیکی این سوال را در پاورقی ذهن به

جای می گذارد که در اقیانوس آینده تحولات،قایق کاغذی مطبوعات چه

سرنوشتی می یابد و آیا در آینده می توان نشانه هایی از ورق های عشق

را یافت؟ برای یافتن مصداق این دغدغه می توان به معبر آفرینش رجوع نمود

آنجا که کلام تبلور یافت و قلم سوگند و بر این اساس باور داشت که منشور

اصالت نوشته در انجماد تاریخ،همچنان حیات خواهد داشت . و

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 14:34 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

 

پرواز اندیشه:

اگر کسی را دوست داری،به او بگو

زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند،می شکنند.        جرج آلن


آن خطاط سه گونه

خط نوشتی.

یکی را او خواندی،

لا غیر

یکی را هم او خواندی،

هم غیر او

یکی را نه او خواندی، 

نه غیر.

آن خط سوم منم ...

آلبوم خط سوم 

اثری ماندگار از

فرامرز اصلانی

 خسته ام دیگر از این فریادها                     خسته از بی مهری و بی دادها

 خسته از دلبستگی و یادها                        خسته از شیرین و از فرهاد ها

خسته ام،خسته ام ...  خسته از بی فطرتان بی هنر.


هفدهمین نمایشگاه مطبوعات و خبر گزاریها- ۳ الی ۱۰ آبان ۱۳۸۹-مصلای امام خمینی


 بنا بر وعده ی دیدار گذشته،این شماره به بازجویی خاطرات بر می گردد.

نوشته ای منتشره که در دفترچه عمرم،تاریخ ۱۹ شهریورماه سال ۱۳۸۵

را به ثبت می دارد،در نشریه ای که حیاتش از خبرنگاری آغاز و در فاصله ای کم

و در عنفوان روزگار،به سردبیری منتهی گردید.

حالا که نه آن نشریه باقی است و نه دل،در محیط نمایشگاه قدم ساز می کنم و

نفسی می سازم به گمنامی در میان بوی قلم و کاغذ تا باز تازه گردم...


                                 همنشینی با ارتباطات جهانی

نگاه از دریچه نیاز،زاده گردید .

نوشته ها تداعی گر دغدغه ی تنهایی شدند تا خط، واصل میان دلها باشد .

امواج رسانه های دیداری و شنیداری،حباب سکوت را شکستند .

سیم های مخابراتی،میانجی خواسته ها گردیدند و ...

و چنین بود که ارتباطات شکل گرفت .

از جارچی برزن تا ماهواره هایی که برای همنشینی با مردمان سیارات دیگر

فضا را در می نوردند،فرآیند نزدیکی انسانها، راهی طولانی را طی نمود تا

امروزه علوم ارتباطات به عنوان شاخه ای فراگیر و قابل ارزش قلمداد گردد .

اما پرداخت به این بحث،به دلیل جایگاه نازل علم ارتباط در کشور بوده که

با وجود پیشینه ای عمیق در شکل ارتباط سنتی،به لحاظ ساختار تئوریک و

تزریق سرمایه،عقیم مانده است .

ارائه رویکردی جهان شمول از موقعیت این رشته،موجب می گردد تا از

رویه به ژرفا سفر کنیم و توجهی جدی تر در برخورد با این موضوع به عمل گیریم.

ارتباط به طور کلی عبارت است از انتقال اطلاعات و عقاید از یک نقطه به نقطه ای

دیگر،به وسیله و اشکالی مختلف که امروزه در قالب انواع رسانه ها مستطیر می گردد.

برای ردیابی تاریخ جریان ارتباطی،باید به زمان پیدایش هستی رجوع کرد،چرا که

چشمه زلال حیات،رمز بقا را بر تکاثر و پذیرش جفت ها نهاده و احساس تمایل به

پیوستگی را در تار و پود وجودی موجود به ودیعه نهاده است .

دامنه این گرایش نه تنها در جنس آدمی،بلکه در نباتات،حیوانات و حتی کائنات

قابل تجسم است .

از ساده ترین راه تماس با استفاده از حواس گرفته تا پیشرفته ترین ارتباطات حاضر

که وجود قمرهای مصنوعی است،تنها به مقتضای شرایط زمانی و رونق امکانات

بشری،نوع نزدیکی انسانها دستخوش جابجایی گردیده است،در واقع وسایل ارتباطی

تنها نقش واسطه ای داشته و مقصود نزدیکی موجود برای گریز از روز مره گی

و انحطاط روانی است .

بدیهی است انسان موجودی است جوشان که غایتش تکامل است و همیشه و

در هر حال،دغدغه اش باز اندیشی برای گذر از مجراهای زندگی است،پس بیراه

نیست که از تکرار صرف دوری گزیند و لایه های دیگری از سازگاری را دست یازد.

درگیری همیشگی انسان برای فهم جهان پیرامون،اینک او را به جستجو در

منظومه های دیگر کشانده است تا شاید فردا،پریزاد دیگری برای خود بیابد .

در عصر ارتباطات جهانی،فرضیه ها بارور شده و بسط عقاید شکل می گیرد

و با امتداد نگرش،تحرک نظریه ها در چارچوب تفکری جهانی،ایجاد می گردد.

امروزه جدا از وقوع،سرعت عمل در رساندن پیام اهمیت فوق العاده ای دارد.

از طرفی گیرایی این ابرقدرت چنان است که شیوع واژگان جدید از دریچه رسانه

به مکالمات روزمره،زمانی آنی را طی می کند.بدین علل،مکانیسم ارتباط در

جامعه احتیاج به بازنگری موشکافانه دارد .

لازم به توضیح است،اگر چه زیر ساختهای ارتباط که شامل بخش سخت افزاری

است،قابل وارسی می باشد،اما رسیدن به کمال ارتباطات یعنی ذهنیاتی که

منجر به فرهنگ گردد،از پیچیدگیهایی برخوردار بوده که روند دستیابی به آن

نظامهای مختلفی را شامل می شود،چه این که حضور وسایل ارتباطی برای

جامعه می تواند هم به سان آزادی روح گردد و یا اسارت را برای پیکر آدمی

به دنبال داشته باشد .

رسالت دستگاههای ارتباط دهنده مدرن که اکنون هویتی همچو رسانه دارند،

شکل دهنده ظرفیتی از بستر آگاهی است تا در نهایت همصدایی،به سوی

الفتی همه گیر سوق یابد .

اگر چه بخش قابل توجهی از بده بستانهای ارتباطی،پر کردن خلاء انسان گم گشته

در جهان پر تشنج بوده که به ایجاد روحیه ای مطلوب در فراغ از کار طاقت فرسا

خلاصه می شود،لیکن سهم گسترده ای از محدوده تشکیلات رسانه ای،معطوف

به انتقال میراث عظیم فرهنگ بخشی است .

رسانه هر منطقه محور حرکت بخشی فکر و شمایلی از روح خود باوری است

که در نهایت انسان پنداره ساز را به مکاشفه می کشاند .

در جهانی که باور بودن را در تحزب و تشکیل اجلاس،سمینار،سمپوزیوم و دیگر

مبادلات اندیشه مند می داند،دیگر وجود طایفه ای گسسته از فرآیند تکامل،

متناقض عرف و قاعده زیست پذیری است،چرا که در دوران مدرن و پسا صنعتی

جهان قبیله ای واحد گردیده و اختلاط روابط بشری در لحظه ها شکل می گیرد.

اثرات و تبعات وسایل ارتباط جمعی در لایه های احساس آدمی چنان است که

در گذر زمان می توان به سیاستمدارانی نظر کرد که در صدد بر آمده بودند تا با

استفاده از قدرت رسانه ای،تفکر هم پایه خود را شکل دهند.

چگونه می توان تصور کرد که بدون وجود وسایل ارتباطی،شدت کشتارهای

دیکتاتورهای تاریخ،فاش می گردید؟

هر یک از وسایل ارتباطی،نقشی خاص در رسیدن پیام به کاربران دارند و به

طریقی از دهلیز نگاه مخاطب عبور می نمایند .نمونه های بی شماری از اشکال

وسایل ارتباط جمعی را می توان رصد نمود که هر کدام گوشه ای از محفل

نیاز بشری را تابناک می سازند .

از تاثیر ورود صنعت چاپ که روند ارتباطی را از حالت شفاهی به صور مکتوب

در آورد و از پا گرفتن مطبوعات به عنوان رکنی اساسی در تطورات انگاره بشر،

می توان طومارها نوشت. همچنین از حضور دستگاه های رادیو و تلویزیون به

مثابه عضوی از کانون خانواده می توان شاهد همبستر بودن میان انسان و

رسانه بود.نیز از ضجه های عصیان زده موسیقی،می شود فریاد رهایی را

از پهنای خستگی ها شنید و تئاتر را می توان تماسی رو در رو از پیوندی عاطفی

دانست .به تله پاتی سینما هم اشاره سازیم که جدا از صورتگری خیال،تلنگر بخش

انسان از آینده ای هراس آور است و سر انجام به وسایل الکترونیک و سریع السیر

ارتباطی می رسیم که اینترنت از جمله رایج ترین آنها بوده و اشکال دیگری

از آن،یکی پس از دیگری در میدان نوآوری رژه می روند .

رسانه های ارتباطی،بهانه ای هستند بر شناخت انسان از خود و محیط .

با وجود رسانه های نوین،گیتی با تمامی گستره ی فضایی،زمان و مکانی واحد

یافته و از شکاف ناشی از صنعتی شدن به گذرگاه همزیستی متقابل می رسد

و از طرفی رسانه های فراگیر با کم کردن فاصله کنشهای ادراکی به ایجاد

گفتمانی واحد در صحنه جهانی دست می یابند .

شکی نیست که هجمه ی تبلیغات با تنوعی روز افزون،چنان است که نامگذاری

نظامی ساختار ساز مناسبش می باشد .

قدرت فرهنگ سازی رسانه ها خصوصا در جوامعی که جوانی شاکله ی اصلی آن

به شمار می رود،غیر قابل انکار است. البته نمی توان یک جانبه به تاثیر رسانه

بر روان آدمی نگریست و در مقابل از میزان ظرفیت پذیرش پیام گیر به عنوان

نیرویی واکنشی غافل شد.

پیش فرض بهره مندی از اثر بخشی رسانه،در سایه برخوردار بودن از زیر ساختهای

باور پذیری امکان پذیر است که این دیدگاه وظیفه تصمیم گیرندگان مرتبط را صد چندان

می کند،چه این که هم باید تصوراتی روشن به نگره کاونده مخاطب بخشید و هم از

طریق تجهیز امکانات،به مقابله با هجوم گسترده ی انواع رسانه های مبلغ پرداخت .

آن جا که تصاویر،کلام و نوشتار جادوگر دیدگان شده و پایگاه های اطلاعاتی،بر بلندای

حافظه ی گیرنده افراشته می گردند،پس دیگر نمی توان حصاری از گسستگی

ساخت و یا تماشاگر پرواز موشک های رسانه ای بود .

اینک جنگ رسانه هاست و کشورهایی می توانند در این تحولات سهیم گردند

که از عقبه ی قدرتمندی به لحاظ تسلیحات تفکری برخوردار بوده و بتوانند با

گذر کردن از پوچ گرایی و کنار نهادن تعصبات بی پایه،راه صحیحی از تعامل پذیری

را در پیش گیرند.باید مسیری را برگزید که نه از قافله ی نوگرایی دورمان نماید

و نه فرهنگ اصیل این خاک و بوم را به مخاطره افکند. بر این اساس می بایست

مرز میان سنت و مدرنیسم را گشود و ارزش تکنولوژی برتر را با جستجوی

شناسنامه ی مکانی آن خدشه دار نکرد .

برای گذر از بزرگراه های اطلاعاتی،می بایست با توجه به نیاز مخاطب ایرانی

سیاست فرهنگی کلانی را طراحی نمود و از طرفی با انجام سرمایه گذاریهای

مناسب،توهم دوری جستن از نیاز ارتباطی را از خود دور ساخت . م

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 16:10 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

 

    سالروز میلاد هشتمین 

       ستاره ی عاشقی،

        رضای آرزومندان

             متبرک باد

 

عبادت به زیادی نماز و روزه نیست

همانا به زیادی تفکر در آثار خداوند

                    است.    

         حضرت امام رضا (ع) 


 پرواز اندیشه:     

در زندگی سعی کن آنچه را دوست داری،بدست آری

  و گرنه مجبور می گردی، هر چه را بدست آورده ای

              دوست داشته باشی.                               ویلیام شکسپیر


پیشنهاد رهایی:

شماره سوم از مجله ی ادبیات و فرهنگ،نافه


قبل از آغازیدن:

۱. استقبال جانانه از نوشته ای صرفا عاشقانه برای فروغی بزرگ،آن چنان بود که حتی 

تصوری دیگر از روزگار به من بخشید که هنوز هم فاصله ها،حریف خاطره ها نمی گردند.

برای ساختن چنین تصویر زیبایی،از همه ی همدلان بی نهایت سپاس دارم .

۲. روزی رخت بسته از همین روزها،بزرگداشت حافظ گرانقدر بود و دوستان به دنبال 

نوشته ای ز من، اما حافظ را چه نیاز به چنین صفحه ای که خود صفحه ساز دل بیداران

است در شبهای فال یابی و می ماند تنها یک نوشتن از سر آه سوزی که پاسداشت

چنین بزرگانی تنها به یک روز بسنده نخواهد بود، بلکه بسمل رهی می طلبد و مطهر

نگاهی تا چنگ نوازد در روح ادب گسترانه پارسی و بداند برای متمایز شدن،نیازی به

 هرزه نگاری نیست .

۳. با توجه به تنگنایی زمان و عدم ارتباطی شایسته با یاران خط رهایی،تصمیم بر آن است

که برخی از نوشته های منتشره شده ام را به آغوش این صفحه کشانم و امید که

 بر نظرگاه دوستان، مقبول افتد .


                                      آنتونی فلو

                                   از کفر تا ایمان

معشوقه به سامان شد،تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد، تا باد چنین بادا

آنتونی نیوتن فلو ،از مهم ترین فیلسوفان و اندیشمندان معاصر است. بایسته ز این رو

که بیش از نیم قرن،با روکش نظر و آوای سخن،چنان بر طبل کفر کوبید که کفاره اش

تنها می توانست رجوعی باشد به تنفسی دوباره که البته چنین نیز شد .

جنجالهای فلو در عالم فلسفه آنقدر پای کوبانه بود که مکتبی را به شیفتگی کشاند،

ماتئیسم.که نگاهی مقابل نظرگاه تئیسم یعنی خدا باوری دارد. البته این مکتبت پیرتر از آن

است که به حوالی قرون اخیر، دل بندی کند که بی شمار روزگارانی است از تاریک بینی

انسان بی هویت.از سویی ماتئیسم ها در ابتدا چنان در اقلیت بودند و مورد اتهام تا در پی

 همزادی عاریتی باشند و آگوستیک را که بر جهل متافیزیکی دلالت می کند، به عنوان یک

آلترناتیو روشنفکرانه در نظرگیرند. در واقع می توان این نوزاد بیگانه ز هستی را در زایش

گذار به مدرنیته ردیابی کرد .

اما داستان فلوی این صفحه، عجب ز آنرو است که این دانشمند نامدار،در خانواده ای

کاملا مذهبی به دنیا آمد،سال ۱۹۲۳.پدرش کشیشی می کرد و مادرش عمری اشک نیاز

به هاون می کوبید. از طرفی آنتونی نیز به مدرسه ای وپژه جهت تعلیمات دینی می رفت.

 اما در پانزده سالگی همو از بستر شعله ی جنگی جهانی،احوال در این وادیه افکند

که چراغ آفریدگار خاموش است و گرنه این چنین ظلمی، با روزگار انسانهای مظلوم،

بیگانگی دارد. در سایه همین معلق ماندن ها بود که دلش به بهانه ی آشنایی با گیلبرت

رایل به گیسوی فلسفه گره خورد. رایل،بنیانگذار فلسفه زبان متعارف و از سردمداران 

فلسفه تحلیلی بود. آن که صدایش چنان پژواکی داشت که ایسمی به دنبال نامش راه 

گیرد، رایلیست . تفکری که خدا را موجودی فضایی می پنداشت، اما فلو خود را ملحدی

 منفی می شمرد، تا بدین سان که گوید گزاره های الهی،نه قابل اثبات بوده و نه پای

 گریز دارند .

هوای دگماتیسم برای فلو چنان شد که بیش از بیست کتاب، آغشته به افکاری ملحدانه

روانه بستر دیدگان ساخت، تا برایش قلم فریاد سازد: می شدی غافل زاسرار خدا...

سوال از او می توانست این باشد که پس امکان در این عالم چه نقشی دارد؟ همانی که

می بایست در نفس هستی باشد و از عریان سازی تفکر، در وجود افتد .

اما فلو همچنان معتقد بود که عقل یا علت اولی،جهان را به وجود آورده است و در واقع

آبشخور پرستش را به رنگ علم می یافت .

البته باید گردن نهاد که افرادی به مانند او، اگر هم دیدگاهی به شراره گی کفر دارند،برای

آن هم استباط روانه می سازند و نظرشان از این رو جای تامل است که در پی این سخنان،

عمرهایی گران مایه به رقص در آمده است،نه همچو آدمکانی کج فهم که بی انگارانه

ریش بی قافیه فردی را، پای بلعیدن ریشه ی دینی می سازند .

آنگه که فلو در سال ۱۹۵۵، کتاب الهیات و خطا را در مخالفت با آموزه های دینی و معنوی 

منتشر گردانید،نای بر کشیدنی رسنده داشت . 

بی خدایی فلو که به نام اتئیسم نو مشهور شد، سه لایه را به خود می پیچید:

اول،عدم وجدد خدا. دوم،ابطال استدلالهای متالهین و در نهایت اعلام عدم انسجام و 

ناسازگاری مفهوم خداوند .

فیلسوف پرآوازه انگلیسی،بر آن ادراک پاشنه ساخت که رهگذارش،تعارض بود، چنان

که بیان می کرد: مفهوم خدا را وقتی تحلیل کنیم، هم اجزا و هم ویژگیهای درونی اش با

هم متعارض است . گویی تنها مرادش فلسفه بود و مریدش پندار و چنان بدانها خویافته

که در گذر از پیامدهای منجمد بودن ، نمی توانست غایتی جز آن بیند .

البته می بایست نظر را بدین زاویه کشانید که رسیدن به محوریت ایمان تنها با اندیشه ای

استوار مهیا است تا چنان سپهسالاری کند که هیچ گزندی به اعتقادات در مسیرهای

پر پیچ و خم روزگار ننشیند .

آری، گرچه دل آماجگاه عشق است، اما اندیشه نیز در این میان،فرشی گران می گستراند .

مناظره آکسفورد فلو در برزخ دین پژوهانه قرن بیستم، آوایی بلند یافت با همان واژگان

همیشگی الهیات و ابطال پذیری. او چنان به باور این استدلال و راست قامتی ادعایش،

اطمینان داشت که دایره نظرها را به غوغا می نشاند.

اما دلهره ای ز بی تابی بامی کوتاه و تهی از شکوه نگاهی زیبا،باز گردید تا رخسار دل گشاید

به سوی بامدادی نو ،آنگه که گواهی سازد نشان بندگی را بر قامت روان .

مست شدی عاقبت،آمدی اندر میان         مست زخود می شوی،کیست دگر در جهان

آری،پندار بیداری در خردخانه فلو چنان روشنایی یافت تا لب بگشاید به ترنم واژگانی چنین:

از جمله دلایل شناخت،یکی ریشه های قوانین طبیعت است و دیگری چگونگی ذی شعوری

حیات .در صورتی که می توانست غیر از آن باشد. پس نظم دهنده ای وجود دارد .

فلو در سال ۲۰۰۴ و در آخرین کتابش به نام خدا هست، خداباوری اش را امری طبیعی

دانسته و یافته های جدید علمی را پشتوانه این اعتراف می سازد تا رها نماید تابوت

کفر ورزی را که بیگانه است با تمنای وصال یار .

و چه شهامتی در بیان اعتقاد نهفته که تنها از روحی آزاد، بال می یابد تا بر خلاف بسیار

کسانی دیگر،ناراستی دیدگاه پیشین را با همان طنین قبلی،بر افراشته سازد و این نه به

رسوایی کهنسالی ایامش که به تبلور نگاهی بازیافته و اندیشه ای جستجوگر حادث 

گردیده است .

و البته صولت بندگی،چنان روحانی است که در نهایت به گوش هر جانی ترانه می گردد تا

تلفظ نماید نام کردگار را و تبسم سازد نگاه بندگی بر گونه ی عشق .

اما به راستی چگونه می توان با چشم اندیشه به پنجره آفرینش سلام ساخت و برای رسیدن

به حقیقت زیستن،چند پای را باید بدرقه نمود تا دروازه بهشت که همان نور معرفت است،

آن چنان که خواجه عبدالله انصاری ناله سر می دهد:

الهی می پنداشتم که تو را شناختم، اکنون آن پنداشت را در آب انداختم .

الهی من به حور و قصور نسازم، اگر نفسی با تو پردازم از آن هزار بهشت سازم .

آنتونی فلو از میان براهین، به اشکال علمی برهان غایت شناختی اشاره داشت و با مبانی

اطلاعاتی پیچیده، فهمی گستراند ز ریشه و حیات هوشمندانه هستی ز دست اراده ای

نکته دان .

البته این نکته را هم می بایست اذعان نمود که فلو روش های الهامی و مکاشفه ای را در

در رسیدن به کنار دانسته و یافته اش را استدلالی و به دور از هر دینی یا گشایش معجزه ای

قلمداد نمود.

و سر انجام،آنتونی فلو در سال ۲۰۱۰ و در آستانه ۸۷ سالگی حیاتش که باوری تازه،آیینه افروز

نگاهش بود، با دنیا دست خداحافظی داد . او که مظهر بی ایمانان چند دهه بود،قبل از رحیل

نفس، رنگ حقیقت به چهره اش پاشید که دیرینگی است این نقش و نگار به رخسار بندگی .

فلو به دور از تشویش و تنگنایی قفس،جان تفکر را به دنیای معرفت خیسانید و تو ای

قلب بی قرار، در غربت پارسایی ات،همچنان رسوایم می سازی از همه تار و پودهای بندگی

تا باز بوسم دست وجود را به نام گستراننده حیات. به نام پروردگار . 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 23:22 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

                                      فریدون فروغی

                                        فریاد رهایی

عشق نامه ای از یک عاشق...

برای نهمین سال کوچ عاشقانه ی مرد تنها و تنهایی ها

وصیت نامه ی فریدون فروغی :

بگویید بر گورم بنویسند:

زندگی را دوست داشت     ولی آن را نشناخت

مهربان بود                         ولی مهر نورزید  

طبیعت را دوست داشت       ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش،جنب و جوشی بود        ولی کسی بدان

 راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود     ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت 

نه زندگی را برای زنده بودن ...

                                        

چه زمان بود که دل به صدای تو بستم؟

چه هنگامه ای از صبح بیداری را به نگاهم خواندی؟

می بایست،عقربه ی عمر را چند سالی به عقب گیرم ...

هجده ساله ام . دیاری دور ، خیالی نزدیک .

در دانشگاهی که گهگاهی هر چه می شد،هیچگاه دانش. گاه نمی بود.

 چشمانی خیره در نگاهت و پروانه ای  که هر سو روبرویت می نشیند .

عاشق شدم. عاشق نشدم ... که غرور، تصویر خواسته را برفکی می سازد. 

در برزخ همین شدن ها و نشدن هاست که صدایی حرف دلت را فریاد می زند.

من نیازم تو رو هر روز دیدنه             از لبت دوست دارم شنیدنه

فتیله ی نگاه،خیلی زود به پایین می افتد. اما صدایی بر می خیزد از عمق جانت

که ناگسستنی است، فریدون فروغی ...

برای من که در آن ایام ،باب دیلن سر می کشیدم و کریس دبرگ بر می کردم و

با التون جان،جان می یافتم،حالا شنیدن صدای خالص و ناب موسیقی وطنی،

حالی دگر داشت.

در پی صدا راه می گیرم. برای یافتن نشان از همه ی بی نشانیهایش.

که دوره،دوره ای دیگر است با طعم پاپ نوین ایرانی و همراهی دولتی اصلاحاتچی!

حالا دیگر در و دیوار اتاقت،رنگ و بوی فروغی یافته و بایگانی موسیقی ات،لبریز

از صدای کم تعداد دلبرت شده است و هر جا اسمی و نوشته ای کوتاه از اوست

اولین بار خلوتگاه خانه ات را می یابد.

می یابی که تولد به ۹ بهمن سال ۱۳۲۹ یافته است و چه فرقی دارد که در تهران

زاده شده و اصالتش به نراق است که او اصلا زمینی نبود که به نقشه ای،چسبش

زنی و نگاهی داشت سمت آسمان و روحی رو به پرواز...همان گونه که سهراب گفت:

بزرگ بود     و از اهالی امروز بود   

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود ...

و آری فریدون،به شکل خلوت خود بود که از کودکی روحی حساس داشت و دلی بی پروا.

دیگر فهمیده بودم که فروغی هم در همان هجده سالگی معروف،پروانه ای یافته و با

فراغش،فروغش رنگ باخته است تا از پس جدایی،دو سالی راهی شیراز گردد و در کافه ی

معروف کازبا ،ترانه هایی از ری چارلز،نوازنده ی نابینا و رهبر موسیقی بلوز بخواند. 

اما حضور خسرو هریتاش،کارگردانی که از امریکا آمده بود تا فیلمی متفاوت و صدایی تازه

بیافریند،منجر به خواندن ترانه های آدمک و پروانه ی من ازفروغی شد تا حالا دیگر

صدایی متفاوت بر دور صفحات گرامافون برقصد . از طرفی حضور در برنامه شوی تلویریونی

شش و هشت و خواندن ترانه های زندون دل و غم تنهایی،فروغی را آشنای آنانی می سازد

که از موسیقی،امری فراتر از بزم سازی محافل و رقاصه خوانی مطربانه می طلبیدند.

نسلی عصیان زده با فریادی خاموش و خواننده ای که برایشان از مرگ شاپرکها می گفت

و از شکستن طلسمی که بوی تنفس را بسته می دارد.

اگه بی صدا و  تن خسته  دارم جون می کنم

بغض کینه تو صدامه   یه روزی داد می زنم

پر سیمرغی به کارم نمیاد  قصه نگو

من خودم، خودم باید طلسم دیوو بشکنم

خواننده ات را یافته ای با عکسی  گیتار به دست ، رو به دیواری به تنگی همه ی بندها.

به عشقش،ساز را به آغوش می گیری تا از صدایش،جوانه ای دیگر بنا کنی.

حالا در همه ی لحظه های تلخ و شیرین،کنار توست تا در دلتنگی های تهی از عشق ،با

هم از شبی یاد آریم که زیر مهتاب بهار،می نشستیم من و یار ... یا شوقی تفکر بخش به

روح مجروحت زند با آهنگهایی ریتمیک،تا از مشتی ما شالله حقه باز بگوید و از شیاد ریاکار.

از سویی به حال ما که عمریست در زندان روزگار از پشت پنجره های تنهایی،سودای رهایی

داریم،هق هق به صدایش زده تا هم کلام گردد با غمی که روحمان را احاطه ساخته و

شکوه از فردایی که خواهد رسید،اما توانایی غلبه بر تیره بختی مان را ندارد که روزمان

روسیاه تر از شب است.

فروغی،تنها  یک ترانه خوان نبود،که بسیارند چنین .او مردی بود که قبل از آنکه هنر بشناسد،

خود را و انسان بودن را یافت و  راهش را از آنان که به دنبال دستارخوانی معرکه ها

بودند،رها ساخت که در یکی از همین جشنهای پادشاهی که اغلب خوانندگان دیروز

و استادان امروز ، به تعظیم شاه زمان پرداختند،فروغی که به اجبار بدین مراسم

رسیده بود،بدون اینکه سر فرود آورد، ترانه ی همیشه غایب را اجرا کرد.

یک نفر میاد که من منتظر دیدنش ام        یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنش ام

خالی سفره مونو پر از شقایق می کنه   واسه موجای سیاه،دست ها رو قایق می کنه

مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده        تن اون شعرهای عاشقانه گفتن بلده

سال ۵۴ شمسی است وفریدون به جرم خواندن سال قحطی،دو سال ممنوع از فعالیت

می گردد. ترانه ای که به دنبال یافتن پاسخی است از چرایی های خفقانی مرگ ساز در

جامعه و فریاد به دعوتی که بر علیه ظلم ظالم می نماید .

 فروغی هنوز ترانه ها در چنته دارد که هر یک می تواند صاعقه ای گردد

بر جان خواب زدگان که سوار بر اسب زمان می رانند و بر پیاده ها،پوزخند حواله می دارند.

بازجویی و زندان و حکم ممنوعیت برای فروغی عادت می گردد که او همپای آنان نیست

که تنها در پی پر کردن صفحه باشند که هر روز ساختن و هرشب فراموشی،لختی

نمی بندد از هنر که ماندگاری از آن ماندگاران است و فروغی، سرآمد همه ی

خاطره های مانده از غبار زمان است .

او، بانگ رهایی می خواند و شوق پروانگی می بخشید به روان جانانی که جانی دیگر

می جستند که هنر، پرواز رهیدگی است و آغاز همدلی که آدمی به دنبال پیدایش، ناف

موسیقی بسته تا از خدا صوت پرستش یابد .

 فریاد فروغی،ترجمان تنهایی است از بند زمان که با عصیان واژه هایش ،برای اجتماعی

که به دنبال صدایی فارغ از مطرب نوازیهای رایج بودند،می توانست غنیمتی باشد تا

برایش نام خواننده ملی بیابند .

حال انقلاب است و انتخاب بر سر رفتن و باده نشستن یا ماندن و هم لباس خرقه ی زمانه

شدن. اما باز فروغی،راهی متفاوت بر می گزیند.

سال ۱۳۵۸ و آلبومی بحث انگیز از کنسرتی در تهران به نام آغازی نو با ترانه هایی به

گزندگی انتقاد سیاسی از جمله شیاد،مشتی ماشالله و طلوع خونین که برگرفته از

موسیقی فیلم جانی گیتار از کارگردان معروف آن روزگار،نیکلاس ری است .

و البته خواندن از یار دبستانی معروف که همچنان دبستانی است و محبوب دلهای ایرانی.

ترانه ای که با صدای فروغی ضبط گردید ،اما با توجه به حکمی که بر پیشانی فروغی

خورده بود، صدایی دیگر از راه می رسد تا  از خوشی روزگارش استفاده نموده و با

 همبن یک ترانه،دروازه آرزوهایش  را بجوید. اما این کلام با سبک بلوز،مختص حنجره ی

 معترض فروغی است،همچون حزن نشسته در حنجره ی سیاهان آفریقایی.

دشت بی فرهنگی ما   هرزه تموم علفاش     خوب اگه خوب ،بد اگه بد    مرده دلای آدماش

در تمام این سالهای بی صدایی،فروغی به کنج اتاقش در خانه ای قدیمی به محله ی

تهرانپارس پناه برده بود، به امید پروازی دوباره . اما هر چه می گذرد،پهنای تنهایی اش 

گسترده تر می گردد و سکوت را مقدم بر هر کاری می یابد که خود در دست نوشته ای

که به یادگار نزد اقوامش مانده ،می نویسد:

برخی انسانها عیب ندیده را فریاد می کشند و برخی می بینند و خاموشند.

درود بر این سکوت .

در زیر همین برگه ی تقویم که تاریخ ۶ آذر را برملا می سازد،پس از نگارش به نام

خداوند بخشنده مهربان،پنج بار صفت مهربانی پروردگار با دستان فریدون تکرار می گردد.

نوشته هایی عاشقانه که اگر امکان انتشارشان فراهم گردد،در شناخت بیشتر این بزرگمرد

روزگار،کمک ساز خواهد بود .

فریدون، چرا ساکتی؟      

فروغی حرفی نمی زند ... که دیگر قوزک پایش،یارای رفتن ندارد.

نه سخن ز درد می زند و نه پای در هیچ بازارگرمی روزگار می نهد که چه توشه از بازگویی

راز دل در زمانه ای که به قول شاعر، سرها در گریبان است و آدمی به ناچار به غار تنهایی

خویش پناه می برد .

پاییز سال ۱۳۷۸ دعوت به جزیره کیش و کنسرتی که ۲۰۰صندلی در هر نوبت به انتظار 

صف کشیده اند. اما چرا کیش؟  مگر تهران خالی ز صندلی است؟

چقدر دور و چه بی نشان است صدای چنگالهای خوش نشینان با فریادهای فریدون فروغی.

 اما همین حضور نیز روحی جوان به خواننده فراموش شده روزگار می بخشد.

فروغی،اولین ترانه اش را باز تنگنا قرار می دهد.آخرین فریادی که در کنسرت بیست سال

پیش سر کشیده بود ،چرا که هنوز نه فریادرسی بود و نه دل با کسی که تنها عشق

به جا مانده، مادر بود و حسرتی که از دو ازدواج نافرجام باقی مانده است  که

قواره ی دل روزگار، هم اندازه ردای بلند عشق فریدون نبود .

فروغی،یادآور ویکتورخارا ،هنرمند انقلابی در شیلی بود که با دستانی بریده از خون حاصل

از کودتای پینوشه ی دیکتاتور، همچنان با مردم،ترانه ی وطن فریاد می کرد .

اما سکانس پایانی از روزگاری تاریک، در سحرگاه روزی جمعه و در لوکیشنی که تنها

یک بازیگر داشت،رقم خورد و چه خوب خوانده بود فرهاد(هنوز نوشته ای عاشقانه به

فزهاد عزیز بدهکارم) که جمعه ها وقت رفتن است.

 ماهی افتاده ز پاشوره زمان،این بار به دریایی رهید که آبی روان به روح گداخته از زمان

می بخشد و خوش به حال آلاله ها که خنکای نسیم را  ز بوی عشق می جویند .

فروغی، مرغی نا آرام بود که روحش تحمل زندان زمین نداشت و به دنبال هوایی تازه بود

به دور از محدودیت های بی نشان روزگار.

فریدون،فرسنگها دور از نگاه آدمکان، در دل طبیعتی که آرزو داشت و قریه ای که

رویایش بود ،آرام یافت تا همره جویبار گردد و همسنگ کوههایی که نگاهبانش خواهند بود.

و حال این منم که خسته از زخم زمانه و نا رفیقی روزگار، به دنبال کوچه دلی می گردم

تا برایم باز بخواند از نیازی که دارم به پروانگی و از مرگ لاله ی سرخی که کفن خنده به

روی لب بود .

چشمانم قد می کشد به خیالی که فریدون کنارم نشسته و با لبخندی از رضایت،آخرین

ترانه ی روزگار را برایم می خواند :

چه می شد که مرزی نمی بود برای نثار محبت

و انسان کمال خدا بود                              چرا نه ؟

چه می شد که نبض گل سرخ    طپش های هر قلب عاشق

و عشق،  آخرین حرف ما بود                   چرا نه ؟

   

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 23:12 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

                                             شهر دل   


                                                    

پرواز اندیشه:

آمده ام که سر نهم،عشق تو را بسر برم  

ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم  

  سالروز میلاد مولانای عشق،بر رهپویان دیار عاشقی مبارک باد


هر از چند گاهی،برای آن که دوستش می داری      نشانی بفرست

تا به یادش آوری که هنوز قلبی برایش می تپد  و این،همان نشانی است.            شکسپیر

سلامی دگر بار، در فراغ از هفته ای پر جنب و جوش و در تمنای آدینه ای که افشان سازد

نگاهم را به خط رهایی.

تا بنگارم یادگاری بر خاطر یارانی که نشان بر بی نشانی ها نهاده و در فصل خزان زندگی،

آب عشق را روانه حیات دلی ساختند که سرمایه ای جز خدا و دستانی بجز نوشتن ندارد.

از همدلان دیروز و امروزی که بزم آرای مجلس بی آلایش این صفحه شدند تا در

پیاده روهای دلنشین پاییزی،همراه لحظه های عاشقی گردیم .

باز از فراخنایی همیشگی صفحه که فرش رهیدن بر آشفتگی قلم می گستراند،استقبال

می نمایم و تشکری ویژه به اعضای محترم آکادمی هنر نموده که در نگاهی زلال،مرا لایق

دعوت به همکاری دانستند و من در تفکر آن که با طفل نوپای رها شده در این بیغوله دنیا 

چه سازم و چگونه می بایست این خط را به ایستگاه رهایی کشانم؟

و افسوس که گزمه ی دنیا چنان پتکی بر چکاد آدمی می کوبد که آرزوی گمشده در گلخانه

هزارسوی خیال، راهی به جز خاموشی نمی یابد .

و نبض زمان حتی به اندازه ی لحظه ای در اختیار آدمی نیست تا آنگونه که می خواهد،

بچرخد و بر همان منوال که دلش می لرزد،عقربه اش برقصد. که دل را خواسته هاست

اما چه نشان به روزگاری که متاع آدمیت در آن بسان سکه ای ناچیز انگاره می گردد و

چهارپای متجدد امروزی چنان گردن آویز بردگی است در آنارشیسم پر زرق و برق که

دالان رهاییش،اندکی تنفس عشق است در شبدیز روزگار .

گریزی می زنم به یک شرکت مالی که فعالیتهای بورسی صورت می دهد و چنان

تبلور سهام،اسپهبد روزگارش شده که آماج دقایق،جز به اصابت مبالغ  گریزگاهی ندارد.

یکی خوشحال از آن است که شاخص بورس مثبت است و یکی دیگر می شکفد و

من غرقه در این پندار می گردم که پس شاخص آدمی،چه سمتی می رود ؟

و کاش تالاری نیز می بود بر بورس آدمیت که انسان به منش و روش زندگی و اندیشه

و علمش ،بها می یافت و نه به پر چربی جیبش!

از شاخصه های حسابداری، ترازی از روزگار ترسیم می نمایم  و خود را در آن جستجو

می کنم که من کجای این صورتهای زیستن جای دارم .

از داراییهای آفریدگار بوده و یا بدهکار از خودخواهی رذالتم ؟

آیا می توانم اندوخته ای گردم برای ساختن فردای خوشبختی در بوته ی نگاه هم کیشان

و یا از آن جمله ام که وجودشان، زیانی است به شماره همه ی نفسهایی که بازدم

می سازند .

به راستی وجودم چنان در بازار روزگار کاسته گردیده که می بایست ذخیره ای جهت این

کاهندگی منظور یابد که به قول ابوسعید ابوالخیر:

امروز در این شهر، مرا یاری نیست       آورده به بازار و خریداری نیست ...

و چه بیگانه گردیده جان آدمی در عصری که از روح گریزان می باشد و چنان مجذوب زمان

است و مخمور لحظه ها که افسار عشق را به اشباح هوس سپرده است و چقدر فاصله

افتاده میان این موجود و انسانی که شاملو ی بزرگ، چنین می سرایدش:

انسان انسانیت      انسان هر قلب     که در آن قلب،هر خون      که در آن خون،هر قطره

انسان هر قطره                   که از آن قطره،هر تپش           که از آن تپش،هر زنده گی

یک انسانیت مطلق است .

پس در آرزوی ترسیم واژه عظیم انسانیت،رنگهای زندگی را در می آمیزم، در

طرفه نگاریهای عاشقانه ای که ریشه در بیشه ی دلدادگی دارد و چنان از دقایقم گذر 

می نماید که فی البداهه تاب می یابد و در تمام لحظاتی که حتی به حکم دنیا،چرتکه

محاسبات می بندم نیز بر ذهنم ظاهر است تا حتی بدون قلم نیز در خیابانی شلوغ،

جملاتی ساخته گردد و در هنگامه ای چنین،بر صفحه جای گیرد .

اما شکی در این میان تبلور می یابد که چگونه می توانم در کشاکش نوشته هایی که

معنای واژگان را نمی شناسند و از تکرار عبارات به غوطه مکررات رسیده اند،محرم اسرار

سازم دیدگان مخاطب را و چگونه می شود نوشته ای را که بارها همچو دلبری

در برش نشسته ای و از خواندن مضاعفش حظی می بندی به کانون دایره نوشته هایی

بخشی که حتی به طرز فاحشی غلط های املایی دارند و در این حالت نیز همچنان

به دنبال معرکه ای از احسنت شنیدنهای نا دانسته اند .

و چه گردبادی است این حادثه که برخی نامت را هم یدک می کشند تا به دنبال

پسوندی باشی برایت .

البته این گلایه های به جامانده از پستوی دیده ها مرتبط با برخی به اصطلاح نویسنده

حرفه ای است و نه دلهایی که از سر خیالی شیرین،صفحه ای برای دلتنگی می سازند

که حتی خط به خط واژگانش نیز تهی از بار فنی باشد، برای من یکی بسیار دلنشین است.

در خصوص نحوه نگارش نیز همچنان بر این اعتقاد استوارم که هر شخصی که به طور

حرفه ای در هریک از زمینه های آفرینش ادبی و هنری گام می نهد،می بایست بنا به

دایره وجودی اش سبکی در اختیار گیرد تا از نهان شدن در زیر سایه دیگران رها گردیده

و آثارش ممهور به امضای مختص به خود باشد و این امر منافاتی با هسته ی اصلی

نگارش که همان موضوع مرتبط است،نخواهد داشت .

و چه ماندگار است نوشته ای که هم متکی به اندیشه والایی بوده و از طرفی در میان

واژگانی متفاوت و ساختاری موزون خواننده واقعی را به شوق می رساند . 

چونان انسانی که می تواند هم دارای صورتی زیبا بوده و هم از سیرتی نیکو برخوردار

 باشد و من هر دو را می پویم.

به هر روی، دل را چه شاید که در برهوت آینه نیز به دنبال تماشاست .

و من می خواهم پرواز دهم پروانگی های ذهن مشوش را از روزنه نوشتن .

هر چند اوهامی پنداشته شود از عصیانی واژه ها و یا در نزد دوستان، نوشته ای خاص

از مردی که خاص زندگی می نماید .

و این منم که پر از گفتنی ام . که به قول شاعر: گفتنی ها کم نیست، من و تو  کم گفتیم .

و از کاشتن همین واژگان است که فرهنگی بنیاد می یابد و ریشه ی همه کمبودها

قطع می گردد .

می توان نگاشت آرزوی دخترک به عروسک پشت ویترین را که تا صبح در خاطرش، به

آغوش خفته بود ، یا از آدمی سخن گفت که از پیاده روهای زمان برای نرسیدن موعد

اقساطش ،گذر نمی نماید .

 می خواهم فلسفه بافی کنم  و از رنه دکارتی سخن گویم که دل در شکیات

داشت ،یا می توانم از آرمانهای مارکس وبر برای جامعه سرمایه داری صفحه ها بکارم .

همچنین می شود گذری به عالم سیاست نموده و از اهداف حزب کارگر انگلیس که رهبری

جدید به خود گرفته ،مطلب نوشت.(که این یکی را ننویسیم،خوشتریم)

پس قلمی می چرخانم و از جاذبه فوتبال می گویم تا سبک های جدیدی را کالبدشکافی

 کنم که تابعی است از ریاضیات.(البته نه فوتبال امیر اصغری ایرانی)

یا بیاییم از روشنی ها سخن گوییم که دیشب،آقای همسایه بالاخره شامی حسابی

خورد و من شادی بچه هایش را شنیدم . همچنین بیا فرخنده گردیم از رسیدن دلداده

به معشوق،در آخرین قسمت سریال های متواتر نود قسمتی از  سیمای زیبای وطنی!

آری،گفتنی ها در این وادیه بسیار است و ثانیه ها اندک تا اگر فرصتی هم در صف روزگار

دست داد،نگاهی به مکاتب ادبی انداخته و از فورتوریسم بنویسم که برخلاف قاعده ی

نوشتاریم،از کلمات پرطمطراق دوری می گزیند .

اگر هم خاطره ها رسوایم سازند،سر به گریبان نهم و از عشقی بگویم که آسان نمود اول

ولی افتاد مشکل ها ...

اما از هر طرف که گذر کنیم، در نهایت به خورشیدی می رسیم که بی مغرب و

بی مشرق است و در رحمت به موجوداتش،بزرگ و کوچک نمی شناسد و چه

سماع صوفیانه ای می آفریند کلام مولانا از خداوندگاری که جهانگشای جان است .

اوست نشسته در نظر،من به کجا نظر کنم     اوست گرفته شهر دل،من به کجا سفر برم

و حال که نام مقدس مولوی به میان آمد،القصه ای گفته و به طرب می نشینیم،خجسته

میلاد عارفی که جلال عشق است و بهار انوار و چه زمانهایی فراخ لازم است تا گفته شود

حدیث سرسپردگی دل به حضرتش را که این صفحه به پروانگی خیالش،خط رهایی

نام یافت،که   حیلت رها کن عاشقا         دیوانه شو    دیوانه شو ...

مردی که در آرزوی انسانیت، پی شمس حقیقت روان گردید و رها شد از زنجیر خویشتن.

مولانا به حقیقت فریاد مسلمانی سر می داد،برای جماعتی که چونان بزک کرده ای

رنگ مسلمانی می زدند و به قول حافظ،خلوت نشینی و محراب خوانی شان،فرسنگها

فاصله داشت .

رومی همه زمانها ،رهگوی صبوح بندگی بود،نه خواهان تاج و تخت عاریتی روزگار و تنها

زمینی می جست برای هم آغوشی با کردگار خوبی ها .

من تاج نمی خواهم،من تخت نمی خواهم      در خدمتت افتاده،بر روی زمین خواهم

و با اوست که می توان دولت عشق را پاینده نمود و سر بر آستان جانان سپرد .


پرواز اندیشه:

در حوالی روزهایی که هوای رابطه سرد بود(هر چند پاسخ به دوستان جریان داشت)

عناوین و بخشهایی به خط رهایی افزوده شد که یکی همین پرواز اندیشه بوده و دیگری

پیشنهاد رهایی است که البته پیشتر نیز،شکلی داشت.

همچنین،در انضمام این صفحه،نحله هایی فکری با وسواس خاص هنری برگزیده شد

 که این پیوندها هر یک می تواند چراغ محفلی را روشن سازد .

 اما پرواز اندیشه مسیری است از پیشخوان اندیشه متفکرین به دلهای مشتاقان و نیز

 شورانگیزی خیالی که از خانه ی عشق سر در می آورد .


پیشنهاد رهایی:

آلبوم ساعت بیست و پنج شب

از رضا یزدانی

۱. میعادگاه  

۲. اتاق یخ زده

۳. کوچه ملی

۴. ساعت بیست و پنج شب

۵. حس تاریخ

۶. کی فکرشو می کرد؟

۷. پیکان

۸. ترسوترین مسافر     ۹. ۷ شنبه های بیمار        ۱۰. مشق خواستن        ۱۱. داغ


پس از پیشنهاد فیلم در لحظه دیدار گذشته،اینک حالی موسیقایی می یابیم با صدای

جوانی که در همین اندک زمان،پا به دنیای بزرگان نهاده و با لحن صدایی معترض و سیاه،

پرداختی متفاوت به سبک راک بخشیده است تا به جای همرنگی با جماعت لب خوان و 

کپی ساز ،فریادی دیگر بشنویم و راهی یابیم به دنیای بزرگان مانده از خاطرات، چونان

فریدون فروغی نازنین و فرهاد مهراد نجیب که از عاشقانه های روزگار  می باشند .

بگذارید کمی احساس خفته را بیدار ساخته و از لحظه اشتیاق آمیزی نام برم که چهره 

عصیانی یزدانی،در میان انواع محصولات بی فرهنگی،به نگاهم تابید تا پس از سه سال

انتظار،شور انگیز گردم از شنیدن صدایی که جنسش رنگ زمان است و از سویی،حسی

خاطره ساز می آفریند در خیابان مرده ی لاله زار و یا تصوف می جوید از مولانا در شهردل.

تا تو در میان انبوه صداهای ناهنجار که در چارچوب دیوارهای شهر،روحت را دریده است،

لحظه ای هم که شده ،دل به ترانه هایی ببندی که گرچه بنا به دلایلی از وجود چند آهنگ

ماندگار مثل نگرانم و یا ای ایران که در کنسرت گذشته به گوش رسید،خالی می باشد،اما

همچنان مختص رهایی است .

از کمبودهای محسوس این آلبوم،غیبت یغما گلرویی دوست و همراه همیشگی یزدانی

است که این نبود، پاشنه ترانه های اعتراضی در مایه های اجتماعی یا سیاسی را به

سمت ترانه هایی به لطافت کلامی عاشقانه،سوق می دهد .

ابتدای آلبوم، ترانه ای است خوش ساخت با بیانی صحیح که پروازی به قدرت صدای

گیتار الکتریک به شنونده می بخشد و اگرچه هیجان انگیز است، اما به دور از الا کلنگ بازی

امروزین سازها است که از آلات، صدایی می سازند که تو نمی دانی باید بخندی و

یا بگریی! برقصی،یا که بمیری...

اما افسوس عاشقانی همچو من،در ترانه میعادگاه،همراهی صدایی است که برای فروش

آلبوم،باید نامش جلوه ساز شود،تا او با همه توان صدایی به تقلید از یزدانی بسازد.

در هر صورت،از ترانه ی زیبا و ساختار متفاوت این آهنگ نمی توان گذشت .

شمال سیبری باشه   یا تو جنگلای آمازون      ساحل اسکندریه     یا تو اوزاکای ژاپن

بگو تو ،تاج محل باشه   یا توی کاخ الیزه      میدون سرخ مسکو     یا خیابون شانزه لیزه

قرارمون کجا باشه         فقط بگو  کجا بیام              چه کوچه ای  چه ساعتی 

تو سایه میشی  پا به پام

ترانه دیگر، اتاق یخ زده نام دارد با تنظیم کنندگی هنرمندانه آرش زمانیان که گرچه

از فضای راک،اندکی به پاپ گرایش می یابد،اما می تواند سالها بایگانی لحظه ها گردد.

یه بوم خالی و سفید      توی اتاق یخ زده

جلوش یه مشت رنگ سیاه      با یکی که حالش بده

تصویرسازیهایی از انسان رمیده در جامعه ای واپس گرا که عریانی دغدغه هایش

سر به فلک کشیده است و صدای خسته رضا یزدانی که رنگی از جیم موریسون

گروه دورز را به یاد می آورد. 

وسر انجام، ترانه بیست و پنج شب که شاه بیت این گفته هاست از حنجره رضا یزدانی.

قافیه های افتضاح      ترانه ها،بی آبرو

بخون ،شاید با خوندنت    تاریخ مون،شه زیر و رو

آری، بخوان ترانه پرنده هایی را که شوق رهیدن ندارند و در حجمی از پیکره صداهای

ناهنجار گم شدند و در میان انبوه بساز بفروشهایی که چنان از راز ترانه بی خبرند که هر

ناسزایی را هنر! پنداشته و گوشهای مردمان را هر روز تاریک تر و اندیشه هاشان را

سطحی تر می نمایند،تو بخوان آوازه خوان،ترانه ای که به ما جان تفکر بخشد و

رهایمان سازد از غبار نشسته در آهنگ روزگار  که یکی سیاه می پوشد و  یکشبه آلبوم

تولید می کند و آن یکی از ته حنجره،صدایی تقلیدی می سازد به زور سنتور دیگری و البته  

باز صد رحمت به اینان که تو حداقل ناتوانی کلمات و بیراهه خوانی اصوات را متوجه

می شوی که حالا دیگر،صداهایی نکره با ابزار کامپیوتر چنان به نام رپ،ناسزا به گوشها

می دهد که کار از شکایت نیز می گذرد تا امروزه مانکنها باشند که آذوقه فرهنگی جوانان

را فراهم  سازند .

و چه رازی است که صداهای ممنوع دیروز، ویترین مغازه های امروز شده و

آنان که روزی مولای عشق خوانده و از عشق الهی می گفتند،اکنون پرده نشینند.

البته آلبوم جدید از صدای شریف سید علیرضا عصار،با تاخیری بسیار در جریان انتشار

می باشد که اگر چنین شود،بساط عاشقانه مان،با این دو  صداهای ایرانی تکمیل

می گردد .

 

+ نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 11:25 توسط مرتضی اسماعیل دوست |


هنگامی که دلیری اندیشه برمی خیزد  از دعوت بودن

آن زمان، زبان سرنوشت می شکفد .         مارتین هایدگر


سلامی به تبعیت از گلواژه ی انسانیت و نه به اقتضای تعارفات

محتوم روزگار .

ساز نوشتن از پس خستگی تن در کارگاه ماشینیسم دنیا رمقی

برای نوشتن نداشت،اما به واسطه عدم بریدگی نقطه ارتباط  در

خط رهایی،دست به کیبورد نگارش زدم .

از طرفی قایل به این نکته می باشم که جملات نگاشته در صفحه وب

می بایست دست نوشته ای از دل نوشته بوده و نیز برملاکننده سبک

 نگارش و عیان سازی دیدگاههای منحصر به فرد باشد.

اگر هم گریزی به نوشته ای دیگر در جهت کمک به بیان نوشتار می گردد

مزین به نام خالقش بوده تا حرمت خلق واژه در روزگار کپی بردار نگاه

داشته شود،چرا که هنگامی جمله ای تولد می یابد در نزد سازنده اش

همچو فرزندی قلمداد می گردد.

در ابتدای نوشتار لازم می دارم کمال قدردانی را از عزیزانی که در این

مدت کوتاه،موجبات طراوت دل را با عطر پیام خود فراهم ساخته و نیز

از آنان که بنا به تنگنای زندگی، تا به حال فرصتی برای دیدار نیافته،

اما با کلامی حلاوتگر چکامه تنهایی شدند ،ابراز نمایم.

از طرفی لازم به نوشتن است که جملگی نظرات یاران قابل پذیرش

است که ایده های بسیاری در رسیدن به هدف متعالی که بسط و

هم اندیشی فرهنگ ناب انسانیت است،در گوشه ذهنم تنیده که

اگر مجال روزگار ،غزال رهیدن دهد ریسمان ساز دلها نمایم .

یکی از این رهیدگیها که کمان به نگاه دلدادگان دارد،نشانی هایی

است که در هر دیدار سر زده پیشنهاد می گردد،امری که در میان

انبوه وبلاگها،کمتر یافت می گردد.

این دعوت می تواند رهنمونی به یک اندیشه،معرفی قطعه ای دلنشین

از موسیقی،تماشای فیلمی ماندگار و یا آشنایی با کتابی همراه باشد.

در اولین نشان،فیلمی معرفی می گردد که ریشه رخشانی در رخوت

روزگارم داشته و بارها تصاویرش که همچو آینه ای است از من،

نقش نگار تنهاییم گردیده است.

فیلم پیشنهادی این شماره،شبهای روشن ساخته فرزاد موتمن و

بر اساس داستانی از بزرگمرد ادبیات روسیه،فیودور داستایفسکی

می باشد.

و البته شوق همزیستی خاطره انگیز با این فیلم چنان است که فراتر از 

یک اثر صرف سینمایی را به جانم می بخشد .

به هر روی دیالوگهای درخشان فیلمنامه عقیقی،شما را هم چنان مخمور

می سازد که لذتی جاودان یابید و از پس آن می توانید دیدگاهتان را در

 این خصوص در خط رهایی اعلام داشته که در آینده نقدی پژواک وار

بر آن خواهم نگاشت و امید به اینکه بیان نظرات در ادامه مسیر مددیار

افتد،گرچه در پی آن نبوده و نیستم کاروانسرایی از نظرات در گذرگاه

خط رهایی ساخته گردد که نه من قافله سالارم و نه این صفحه

کاروان کش و تنها همراهی چند تن از خرامیدگان اندیشه مرا کافی ست

تا بنگارم آیینه عاشقی را.

همچنین در اینجا به دوستانی که از سر محبت و به لحاظ  آشنایی

با زبان معترضم،در گفتارشان مرا از نوشتن جملاتی که رنگ و بوی

سیاست دهد،برحذر داشتند لازم است اعلام نمایم، چنان دلمه سیاست

از ذایقه خوراک احساسم گذر کرده که دامنگیر هیچ جریانی نگردم و

این صفحه نیز تنها با گذرنامه فرهنگ و هنر و در راستای اجرای دیالکتیک

اندیشه ها حرکت خواهد نمود .

اما در این مجال و با اجازه دوستان لازم است اعتراضی نمایم به روزگار

وانفسایی که آدمکانش در جهت عقده گشایی فکری گداخته در رذالت

سودای آتش نهادن بر کلامی آسمانی دارند که غافلند از آن که این

خود بوده که سالها در گمراهی می سوزند.

در انتها لازم به اعتراف است که این نوشته می خواست فی البداهه

باشد و کوتاه،بدان رو که در ابتدا عنوان گردید، اما رواق قلم چنان

روانبخش خستگی جان گردید که خطوط از قافله نوشتن جا ماند،

گویی  این قلم بود که مرا به دنبال کشید و از میان خطوط  بدینجا

کشاند.

پس تا طاقت این صفحه به سر نرسیده و تا آن سان که حرفی برای

گفتن شکفته گردد،رخصت پایان طلبیده و تا سلامی دیگر،

سلام می فرستم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 20:27 توسط مرتضی اسماعیل دوست |

       

گفت.بنویس الف،ب،پ،... نوشتم به نام او.

گفت بنویس از روزنه نگاه. نوشتم برای او .

و رها شدم از های و هوی زمان .

می نویسم بی هیچ مقدمه و تکلفی .

بی صدا می نگارم حرف،کلمه و عبارت را .

خط به خط،واژه به واژه و پرواز می دهم پروانگی خیال را  از خطوط

منفعل ذهن به بکارت توحش یک توسن.

نگاهم به سمت خطوط است. رهیده از رجزخوانی روزگار شب زده

و فروهشتگی تزویر در بازار تظاهر .

سلسله جنبان این مسیر،حروف مشعشعی است که اکسیر اندیشه را

همزلف خیال می سازد و زهدان تنهایی را  همبستر پندار .

صفحه را که می گشایی،عطر اقاقیا نفسهایت را به طرب می افکند

و اندرونی دل را به تصوف می کشاند تا سرمست گردی از کشف واژه

بر سپیدی صحنه .

پنداری سرمه کلک، نگارگر اوهام است و زیب اندیشه.

صفحه نامحدود است. به دور از ممنوعیت های بی بهره دنیوی و

احوال پرسیهای ناگزیر و نوشتن،شکل هندسی ذهن است که

نامیرایی اش در خاطره می ماند و مهرآگین می سازد صاحبقران

افیون شده ی اندیشه ورزی را.

آری،سنگ پاره های خرد در رهگذار سرشتگی پندار جان می یابند

و جان پناه می شوند بی تابی حباب ذهن را در پستوی سکوت تا

کلمات،آبستن فریاد گردند و آبشخور حقیقت .

و من می نویسم،دل آساترین مرکب پرواز را بر بام رهایی،

پروازی به گستره ی نگاهی عصیان زده بر کرانه تنهایی تا از رقص

قلم بر کاغذ،روح گیرم و اقرارنامه عشق را ستون صفحه بیداد نمایم.

و رها می گردم ،فارغ از مرزبندیهای دهلیز سرسپردگی که مرد رهیده

مرزی نمی شناسد و از زبان حافظ  بنده عشقست و از هر دو جهان

آزاد،نه رخسارش رنگ خون می دهد و نه واژگانش فرمان نیستی

که جهان سراسر هستی است و در مکتب مولانا نشانیهاست در

چشمش...

نوشتن را مقدمه ای نشاید که راقم تنها واسطه ای است در

واژه دان آفرینش و تماشاگر ستردن خویشتن در بتخانه روزگار

که در این ره می بایست بی پروا بود و دیوانگی پیشه کرد.

قصه ی زایش این حضور،بی مقدمه بود وبی استخاره که رها شدن

را آغازیدنی در بر نیست.

و بی مقدمه خط رهایی متولد شد و با نگاه یاران شوق نوشتن گرفت

تا در ده سالگی اولین ثبت وب فارسی،شکل دیگری از عشق ورزی

تجربه گردد.

بر این خسته دل که هنوز بوی کاغذ را از عمق وجود استشمام می کند

و با طنازی قلم بر کاغذ مخمور می گردد،گام نهادن در فضایی دیگر همچو

پرسه گی یک حباب است بر پیکره آسمان. اما امروز روزگار دیگری است.

 دورانی که دغدغه انسانی پژواکی دیگر یافته و چهره نگارش نیز آرایشی

دیگر برگزیده تا گزارش نویسی پست مدرن،جای دفترچه خاطرات جوانی

 نشیند.

در خصوص شرایط امروز وبلاگ نویسی فارسی که رشدی قارچ گونه

یافته و از این منظر به رتبه چهارم وبلاگ نویسان دنیا رسیده است،جای

بحث بسیار است و می توان این سوال را مطرح نمود که با توجه به

این وضعیت،مرگ روزنامه نویسی سنتی فرا رسیده است؟

به هر تقدیر اگر سخن معروف مک لوهان در زمینه ارتباطات را که هر

رسانه پیامی است به گوش سپاریم،وبلاگ نیز فرصتی خواهد بود

برای عرض اندام اندیشه،عریانی دلبستگی و خبررسانی آشفتگی

تا به دور از همهمه روزگار،دل به دوستی واژه ها بسپاری .

پس حال که عرصه روزنامه نگاری کاغذی با آرمانگرایی ساختاری ذهنم

نامتقارن است،فضای وب می تواند شاه بیت دل آسیمه گردد تا از

پیله تنهایی راهی به نهانخانه دلها یافته و هم پیاله گردم با آنهایی که

همچو من نفس تازه می سازند،شاید هم معبری باشد برای رجوع به

خاستگاه عشق .

بدین مراد نام وبلاگ،خط رهایی را به خود پسندید تا پای در رکاب عاشقی

نهیم و سر به بالین سودایی ـ رو سر بنه به بالین  تنها مرا رها کن ـ

هدف از ایجاد خط رهایی رسیدن به پایگاهی  در راستای هم اندیشی

تفکرات،شناسایی و پرداخت بزرگانی که کمتر نشان رسانه ای دارند و

نوشتن از دغدغه ها بوده و فرقی ندارد چه کس بر کرسی اش نشیند

که این پرده نشین را سر سودای آن نیست که با نور واژگان، جلوه نمایی

کند و دیر بازی ست نای عشوه گری از خاطرش رخت بسته است.

در مسیر پیمایش،مرامنامه ای به قفسه فعالیت گنجانیده می شود که

صداقت اولین نشانه باشد و هر نوشته ای که با تار و پود حروف بافته

می گردد،به دور از جنجال رسانه ای و شوکهای شایعه بار پرداخت شود،

نیز از هذیان گویی دور گردیده و بازیچه روز مرگی ها نگردد.

از طرفی،نگارش مطالب،منحصر به رشته ای خاص و زمانی مشخص

نخواهد بود،چرا که بنا به مقتضیات شغلی نمی توان زمان سنجی نمود.

ـ در دنیایی نفس می کشیم که یافتن نان پاره ای،عمر محدودمان را

محدودتر می نمایدـ

همچنین سعی بر آن است که رسم الخطی را که دیرگاهی است بدان

رسیده ام و معرکه ای است از همنشینی شعر و موزونی موسیقی،

همچنان حفظ نمایم .

اولین رهایی در روزی مبارک نگاشته شد که عید فطرت است،صفتی

که هر موجودی در ابتدای خلقت داراست و چه تقارن مبارکی است

این هم آغوشی که تا باد چنین بادا...

در این روز از حضرت حق مدد جسته که همیشه می خواهیم و

می خواهد بهترین گردیم و می خوانیم جانا قبول گردان این جستجوی

ما را...

سپیده دمان که خواب لحظه ای نقاب به صورت می زند،بیدار شده و

به یاد غزلی از حضرت مولانا می افتم که چنین آغاز می شود:

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم

وقتست جان پاک را  تا میر میدانی کنم

و در انتها می فرماید:

تا چند گویم بس کنم، کم یاد پیش و پس کنم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 23:57 توسط مرتضی اسماعیل دوست |